دختری که هرگز نمی گرید!

جائی است که لذت می برم ، خاطراتم را می نویسم ، انگار این جا قسمتی از حافظه ام است، اینجا مال من است.


مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

دیماه

بالاخره بعد از مدتهای متمادی حوصله کردم وارد وبلاگ بشم ، یکی از دغدغه های من اینه که اینجا خاک بخوره 

امروز 26 دیماه 1390 و همینطور که فکر می کنم می بینم چیز دیگه ای به پایان سال نمونده و برای همین خدا رو شکر می کنم، شکر کردن خدا مثل وعده های غذا خوردنم شده ، هر روز هستش ، گاهی میگم باید به خودم یه استراحتی بدم.


12 آذر بعد از مدتها پریود شدم ، یعنی دقیقا از 11 شهریور 89...توی یکماه سه بار پریود شدم، دکتر عراقی گفته بود که اولش نامنظم خواهد بود.

12 آذر ، 30 آذر ، 13 دی ، 26 دیماه ...

من زندگی رو دوست دارم و خودم رو بیشتر. این روزها بهبد رو هم دوست دارم ، اون هم وارد احساسات من شد.

29 دیماه آخرین امتحان این ترم و می دم و دیگه چیزی نمونده...

تاریخ ارسال: دوشنبه 26 دی ماه سال 1390 ساعت 11:23 PM | نویسنده: معصومه | موضوع: روزمرگی | چاپ مطلب 2 نظر

آن سوی افکار 1

حوصله این حرفهای زیبا و عاشقانه رو ندارم من نمی خوام با کسی باشم ، می خوام تنها باشم، نمی خوام پرواز کنم یا اگر پرواز کردم می خوام برم جائی که فقط اون کسائی که خودم می خوام باشه ، نمی خوام دستهام توی دستهای کسی باشه ، چون سردی نفرت انگیزشون حالم بهم می زنه ، نمی خوام آوازهای عاشقانه بخونم چون باور کن دروغه ، نمی خوام ثانیه هام کسی با بودنش حروم کنه ، نمی خوام زیبائی هایی که دیگران می بینند و من ببینم چون برای من تلخ.
تاریخ ارسال: چهارشنبه 18 آبان ماه سال 1390 ساعت 10:39 PM | نویسنده: معصومه | موضوع: ذهن منسوخ من | چاپ مطلب 11 نظر

...

خیلی سخته که ناامید بشی ، داشته ات و از دست بدی و بدونی دیگه جایگزین نداره.

من  خیلی چیزها رو از دست دادم.

 فقط تاسف می خورم.

خودم رو فریب نمی دم ، اصلاً عادت به اینکار ندارم.

حالم از خیلی چیزها به هم می خوره ، از نگاههای دروغین ، از تملقهای کثیف همیشگی.

من زیاد دروغگو نیستم ، شاید بتونی باور کنی.

وقتی مخاطبی نیست راحت تر می شود حرف زد. 

فریادی درونم نهفته است که راحتم نمی گذارد.

خشم را نمی توانم مهار کنم.

کاش هرگز آدرسم را دیگری نداشت ، هرگز.


تاریخ ارسال: چهارشنبه 18 آبان ماه سال 1390 ساعت 10:32 PM | نویسنده: معصومه | موضوع: ذهن منسوخ من | چاپ مطلب 0 نظر

گاهی خنده ، گاهی گریه

گاهی خنده ، گاهی گریه این چه کاریه!

حسین جمعه رفت تهران و از اونجا هم رفت چین

شنبه بود که عمه هاجر سکته مغزی کرد و رفت تو کما ...جائی که معمولا بازگشت نداره و من نمی دونم چرا وقتی یه نفر میره تو کما می دونم که می میره. شاید به خاطر اینکه آرمان به راحتی به کما رفت و به راحتی دار فانی را وداع گفت.

دوشنبه بود که آرمان فوت کرد ، ننه حالش خیلی بد بود ، عمه افسانه هم داغون بود ، همین هفته پیش بود که عمه ها همه با هم بودند و بابا و ننه نرفتند مسجدسلیمان.

حالا به همین راحتی خواهرشون و دخترش رو از دست میده ، مامان هم خیلی ناراحت بود ، من زیاد گریه کردن مامان رو ندیده بودم ، اما مامان برای عمه هاجرهم خیلی گریه کرد.

من ، ننه رو بردم یاسوج با مامان و شقایق ، عمه زیور هم اومده بود با پسرعموزاده ها و البته اولش قرار بود که عمه رو مسجدسلیمان خاک کنند که با مخالفت بچه هاش روبرو شدند ، می تونم به جرات بگم ننه تمام مسیر اصفهان – یاسوج و گریه کرد و فریاد کشید...عمه زیور داغون بود و ناله می کرد و آواز می خوند و تصنیف های خاص خودش و عمه افسانه هم تمامآ گریه می کرد ...

زهرا اومد ، مصطفی اومد ، خانواده عمه کشور همگی اومدند  ( آذر با بچه هاش – الهام با بچه اش – افسون – امین با نامزدش ، آرش – دائی احمد.) فاطی و بابا و محمد و ایمان و خانمش تو راهند...

عمه کشور فقط خیره بود ، همین !

شاید برای این خواهرها که هفته پیش در کنار هم بودند تصورش هم غیرقابل قبول باشه که خواهرشون هفته بعد یکمرتبه سکته مغزی کنه.

صبح ساعت 5:20 بود خوابیدم و 6:15 بود که بیدار شدم و بلیط گرفتم که با اتوبوس برگردم ، ماشین و می ذارم بابا بیاره ، دادشون در اومده بود ، این در حالی بود که من خودم وقتی تو جاده قرارگرفتم فهمیدم که گهی خوردم و چرا ، اصلاً از جاده ترس نداشتم حتی یک ذره ، اما از اونجائی که داد همه در اومده بود وحشت کردم.حتی جرات نداشتم به حسین بگم.

سه شنبه بود سوم ساعت 3 هم امتحان داشتم که نرسیدم تازه ساعت 3 رسیدم ترمینال صفه.

تو راه برگشت وقتی جاده رو دیدم وهم جاده منو گرفت ، وحشت کرده بودم که چطور من این جاده رو رفتم...

سه شنبه سریع چمدون و جمع کردم و رفتم فرودگاه...ساعت 18:55 پرواز بود ، ساعت 20:30 هم فکر کنم بندرعباس بودم ، بهبد موقع فرود به مدت 15 فقط جیغ کشید ، خیلی دردناک بود ، خیلی ناراحت شدم...

بابک اومده بود دنبالم ، ه !

دلم برای شبنم و باربد تنگ شده بود ، اومدم زنگ زدم فاطی .

بابا هم خیلی نارحت بود ، وقتی جسد رو دیده بود رفته بود تو بغل محمد بخت... و گریه کرده بود...

پنج شنبه 5 آبان ، من و شبنم و باربد رفتیم قشم البته به همراه بهبد خان..خوش گذشت.

تاریخ ارسال: چهارشنبه 18 آبان ماه سال 1390 ساعت 9:24 PM | نویسنده: معصومه | موضوع: روزمرگی | چاپ مطلب 2 نظر

شهریور و مهر 90

آخرین باری که آپدیت شدم 19 شهریور بوده و در این مدت فقط خودم و انگار خدایم می داند که چند بار خواستم بنویسم و نتوانستم و چند بار تا این صفحه آمدم و ننوشتم...

امروز 20 مهرماه یعنی تقریباً یکماه بعد. شاید هیچ وقت فکر نمی کردم که این قدر فاصله بین من و اینجا بیفته ، خستگی همیشه اینطور نیست که مرا وادار به نوشتن کند ، گاهی نای نوشتنم نیست.

توی این مدت اتفاقات زیادی افتاده...

تقریباً اواخر شهریور بود که فاطی و آرش اومدند اصفهان ، خوش گذشت دو روزش هم حسین تهران بود که به فاطی گفتم شب بیاد خونه بمونه، بابا هم که اصفهان.

30 شهریور ، چهارشنبه بود که حسین و پدر و مادرش اومدند ، این آمدن و رفتم آنها و رفتاری که حسین با من داشت و قطعاً اخلاق ، روحیات مادرش و نمیدانم حرفهایی که زده ، باعث شد برای همیشه فاصله ام رو حفظ کنم در این مورد جای دیگه ای به تفصیل تمام می نویسم...

شبنم هم 30 شهریور رسید اصفهان ، فرداش پنج شنبه با مامان اینا و خانواده حسین رفتیم پیک نیک ، خانواده حسین 2 مهر رفتند...

به من خوش گذشت اما خیلی ناراحت بودم ، به شدت.

شبنم رو دوست دارم و باربد هم همینطور ، خانواده ام رو خیلی دوست دارم.

پنج شنبه هفته بعدش من و حسین و الهام و بابک رفتیم آبادچی ، شب بهبد و تو لباس زمستونی خوابوندم و 2 تا پتو هم روش گذاشتم.

شنبه 9 مهر بود که رفتم برای واکسن بهبد. 7400 وزنش و قدش 64 سانت.

تو این مدت هم که حسین همش مشغول کاره و من پشم گاو حسن هم نیستم!


تاریخ ارسال: چهارشنبه 20 مهر ماه سال 1390 ساعت 11:34 PM | نویسنده: معصومه | موضوع: روزمرگی | چاپ مطلب 4 نظر

ایرانی

جدیداً حالم از ایرانی های که خارج از ایران زندگی میکنن و گردنبند فروهر و نماد فروهر همراهشون بدم میاد.

تاریخ ارسال: شنبه 19 شهریور ماه سال 1390 ساعت 10:38 PM | نویسنده: معصومه | موضوع: ذهن منسوخ من | چاپ مطلب 12 نظر

زندگی

بارها به زندگی و خودم نگاه کردم ، هرگز هدفی نبود ، پس معنائی نیز نداشت ، هر روزم بیدار شدن بود ، استفراغ کردن و باز هم خوابیدن . آن استفراغش هر روز همان بود ، یک رنگ داشت و یک بو.حس پوچیم اما همیشه نبود ، می رفت و بازگشتش تلخ بود ، تلخ تر ا...ز نگاه نامحجوب دیگران. تلخ بود و آزارم می داد ، سکوت همیشه همراهم بود و نگاهی نافذ به پیرامون. معنا محو میشد و می دانستم پیشترها نیز نبوده و من توجهی نداشتم. خشم و دردم آمیخته بود. از خودم خشمگین بودم ، از پروردرگاری که نمی دانستم هست یا نیست ، از مردمی که انتظار می کشیدند ، از دوستانی که می خندیدند و ترسم از آن بود که نتوانم فرار کنم.

تاریخ ارسال: دوشنبه 7 شهریور ماه سال 1390 ساعت 11:28 PM | نویسنده: معصومه | موضوع: ذهن منسوخ من | چاپ مطلب 4 نظر

من

من زیاد احساساتی نیستم
و فکر می کنم مثل مادرهای دیگه نباشم
من نیازها رو برطرف میکنم
اما همیشه یک نیروئی درون من از وابستگی جلوگیری میکنه
من می ترسم
همیشه یک نگرانی درونی همراه منه
من همیشه در حال مبارزه هستم
گاهی بسیار خسته میشم
گاهی تصمیم میگیرم عوض شم
گاهی تصمیم میگیرم واقعیت های درونم رو بیان کنم
اما نباید اینکارو بکنم
چون بعد از بین می رم
تموم میشم و دیگه بعد از اینها زندگی لبخندی برام نمی ذاره

تاریخ ارسال: دوشنبه 24 مرداد ماه سال 1390 ساعت 11:29 PM | نویسنده: معصومه | موضوع: ذهن منسوخ من | چاپ مطلب 1 نظر

رمضان

دوشنبه 10 مرداد اول ماه رمضان بود ، ماه رمضون که میشه ناخودآگاه هوس رنگینک می کنم ، از موقعی هم که اومدیم اصفهان حلیم بادمجون. همیشه ماه رمضونها رنگینک داشتیم. اون موقع روزه می گرفتم ، زیاد یادم نمیاد ، اما سحری ها هم خیلی لذت بخش بود  بلند میشدیم سحری می خوردیم و همه اش نگران تشنگی بودم ، درست قبل از اذان آب می خوردم.

یادم زیاد اهل نمازش نبودم ، خود روزه گرفتن و دوست داشتم.

یادم یه روز جمعه ناهار مامان برای بچه ها ماهی دست کرد و بعدش رفتند خونه ننه اینا.

من و شبنم فقط خونه بودیم ، باهاشون نرفتیم ، بعد یه چند ساعتی گرسنه شده بودیم ، ما هم تخم مرغ درست کردیم و خوردیم ، اون موقع اشپزخونه ها اوپن نبود. ما تو آشپزخونه بودیم ، نمی دونم چرا در آشپزخونه رو بسته بودیم ، همونجا نشستیم حرف زدن ، و تا اینکه مامان اینا اومدند ...

بابا که اومد سلام که کردیم یه نگاه به ما کرد و گفت روزه تون و خوردید ما همینجوری نگاه کردیم بابا گفت با تخم مرغ؟!!!

یادم اونروز تخم مرغ که خوردم ، تشنه ام که شده بود یه استکان آب خوردم ، نمی خواستم روزه ام باطل شه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 حالا این روزها دیگه اصلا ماه رمضون مثل سابق نیست ، دیگه ادم های دور و بر اهل روزه گرفتن نیستند اما من هنوز هوس رنگینک می کنم.

تاریخ ارسال: یکشنبه 16 مرداد ماه سال 1390 ساعت 7:04 PM | نویسنده: معصومه | موضوع: روزمرگی | چاپ مطلب 2 نظر

روزمرگی

داشتم فیلم نگاه می کردم هوس کردم خرمای فاتحه بخورم ، بعد ترسیدم و گفتم دور از جون.

امروز 12 مرداد ماه و روزها از پی هم می گذره و زندگی داره پیش میره ، من شیرینش میکنم اگر چه شیرین نیست و می دونم این زید طول نمی کشه و من جاده خاکی می زنم ، تحمل کردن برای من ساده است اما زمان داره و می دونم پایان تلخی داره که بستگی به خودم داره ، چون من تحملم رو تموم می کنم نه اینکه از دست بدم ....

6 مرداد عروسی الهام بود و مهمان داشتیم به من خیلی خوش گذشت طوبی و مامانش 5 مرداد اومدند ، ساعت 2 بود رسیدند خونه و ما ساعت 3:30 خوابیدیم.سارا و بابک و اناهیتا و ندا هم ساعت 10 خونه بودند  پنج شنبه ، من و آناهیتا رفتیم آرایشگاه ، ناهار هم سالاد الویه دست کردم ، اومدیم خونه و ساعت 8:40 رفتیم عروسی ، تمام روزهای قبل دوست داشتم 7 بشه و کلی مشروب بخورم ولی یه پیکم که کلا گم شد و بعد هم که فقط یه پیک کوچیک.مامان و شقایق هم موندند خونه.

ساعت 3 صبح خوابیدیم و فرداش همگی ساعت 10 بیدار بودند صبحانه حسین املت قارچ و پنیر درست کرد ، خوشمزه بود اما درست چیزی نفهمیدم چون بهبد تو  بغلم بود.

عصری رفتیم خونه الهام پاتختی.عصر که نه ساعت 9.

مامان اینا شب رفتند خونه خودشون و خاله و طوبی آناهیتا و ندا رفتند تهران.

الهام و بابک اومدند خونه یه نیم ساعتی بودند بعد رفتند.

ساعت 8 صبح رفتم درمانگاه و ساعت 10:30 خونه بودم ، واکن دوماهگی بهبد و زدم دردش گرفت ، و گفت تب می کنه. صبحانه بچه ها خورده بودند ، حسین امروز نرفت سرکار ( شنبه 8 مرداد )

ناهار ماکارونی درست کردم ، بهنام هم اومد و غذا رو بردیم خونه الهام ، خونشون خوب بود. نشستیم که مشروب بخوریم که یه بطر بیشتر نخوردیم ( 6 نفره ) منو که نگرفت...

خوش گذشت ، عصری برگشتیم خونه خیلی خوابم می اومد اما بهبد گریه می کرد ، خوابوندمش و خونه رو مرتب کردم ، حسین شام لازانیا درست کرد.و خیلی خوشمزه بود ،بالهام و بابک ساعت 12 رفتند ، سارا و بابک هم ساعت 2:30 رفتند تهران.

این چند روز خیلی خوش گذشت.

یکشنبه بهبد تب واکسن کرد ، قطره استامیونفن بهش دادم  پاشویه اش کردم.

تاریخ ارسال: چهارشنبه 12 مرداد ماه سال 1390 ساعت 9:31 PM | نویسنده: معصومه | موضوع: روزمرگی | چاپ مطلب 2 نظر

این روزها

خب چند روزی هست که ننوشتم ، ولی تمام فکرم تو نوشتن بوده ، الان هم حوصله ندارم فقط دوست دارم بنویسم.

دیروز 27 تیرماه بود 26 مین ماه گرد ازدواج من و حسین.

حسین ارمنستان و فردا میاد.

امروز رفتیم دکمه خریدیم برای پیراهنی که برای 6 مرداد عروسی الهام خریدم ، و می خواستم برای پاتختیش خرید کنم که همون پارسیان و می دم برای پاتختی.

دیروز هم رفتم خونه طوبی خیلی خوش گذشت ، یکسالی میشد همدیگه رو ندیده بودیم  ، خاله دوباره سیگاری شده.خاله اینا هم هفته بعد میان اصفهان برای عروسی.

صبح دیروز رفتیم بیرون با مامان و بابای حسین.رفتیم بهار برای بهبد لباس و اسباب بازی خریدم.

برای خودم هم لباس گرفتم و مانتو شلوار هم .

دلم برای مامان بابای خودم تنگ شده . به نظرم خیلی مزخرف که آدم به بابا و مامان همسرش بگه مامان و بابا . دیگه دوست ندارم بگم ، اما الان دیگه خیلی زشته.

شنبه هم رفتیم لواسون ، خوب بود.البته چیز خاصی نبود .

جمعه که خونه سارا اینا بودیم و ساعت 12 رفتیم سمت رسالت.

پنج شنبه هم که از میمه زدیم بیرون ، ناهار رسالت بودیم و برای شام هم رفتیم خونه سارا ، یه مقدار ویسکی خوردم ، یه کم گرم کرده بود.

چهارشنبه اولین مسافرت بهبد بود ، رفتیم میمه خونه آقای اده.می. خوش گذشت عرق خوبی هم خوردم.کباب هاش هم که خوشمزه بود.

 امروز چهارشنبه خانه بهداشت هم رفتم. بهبد 4300 گرم ، دو سانت قدش اضافه شده و دور سرش هم اضافه شده .

سه شنبه با ال.هام و بابک و حسین رفتیم خونه فروغ از مکه برگشته خوش گذشت براش گل نقره گرفته بودم ( صبح با مامان رفتیم خرید کردیم) بعدش هم رفتیم برای عروسی بابک عرق خریدیم که همون شب من و حسین با کراکف خوردیم ، محشر بود . دو آتیشه درست کرده ، بابک برای عروسی می خوابونه تو آلبالو.

دلم جدا برای مامان و بابا خیلی تنگ میشه




تاریخ ارسال: سه شنبه 28 تیر ماه سال 1390 ساعت 00:21 AM | نویسنده: معصومه | موضوع: روزمرگی | چاپ مطلب 2 نظر

11 و 12 تیرماه

امروز 12 تیرماه  ، حسین ساعت 4:30 رفت تهران

صبح با بهبد بیدار می شدم ، ساعت 5:30 تا 6 ، بعد هم 7:30 بعد هم 9 ...

الان روبروی من روی زمین ، دمرو خوابیده ، پوشکش تو هواست مثل مورچه های کارتونی که پشتشون برجسته اس...برام خیلی جالب ، خیلی جالب...

امروز ساعت 11 از خونه زدم بیرون با بهبد ، با کالسکه اش ، رفتیم adsl و شارژ کردیم ، ساعت 12:20 خونه بودیم ، مامان زنگ زده بود ناهار برم اونجا ، اومدم خونه شیر دادم بهبد رفتیم با ماشین خونه مامان... ناهار قلیه ماهی بود ، نمی دونم چرا حتی یک کلمه با بابا صحبت نمی کنم ، یا فکر می کنم صحبت نمی کنم، یا صحبت خاصی نمی کنم....

ساعت 16:30 خونه بودم ، خونه رو جمع و جور کردم ، البته قبلش به بهبد شیر دادم وکلی هم درگیرش بودم خیلی گریه می کرد...

کمی هم درس خوندم...حسین یه 10 دقیقه است رسیده خونه : الان ساعت 23:52...

دیروز 11 تیرماه ، چند بار بیدار شدم و خوابیدم و امروز بعد از مدتها حتی تا ساعت 11 خوابیدم.

مامان اینا شب میان خونه ، دلم برای بابا تنگ شده ، دیروز صبح رسیدند اصفهان...

شب اومدند خونه ، خوش گذشت ، نازیلا هم یه سری اومد و رفت ، شام هم پیتزا پیتزا خوردیم...

ساعت 12:30 بود رفتند ..


تاریخ ارسال: یکشنبه 12 تیر ماه سال 1390 ساعت 11:56 PM | نویسنده: معصومه | موضوع: روزمرگی | چاپ مطلب 2 نظر

اوایل تیرماه

امروز پنج شنبه 9 تیرماه ، مبعث ، یعنی روزی که محمد پیامبر شد ، دو شب پیش یه مرتبه فکر کردم که حضرت محمد معجزه اش چی بوده ، بعد جواب این بود که نه اون معجزه نداشت ، یه کم که گذشت خنده ام گرفت که چقدر زود دچار فراموشی شدم.

خب دیشب ساعت 12 شیردادن تموم شد ، همون موقع خوابیدم، بعد 2 تا 3 شیردادم، بعد 5 تا 6 و بعد هم 8:30 تا 9:30 ، خوابم میومد جدا، ساعت 13 رفتیم خونه الهام ، بابک کوبیده درست کرد، 

یه دست شلم 2000 تائی من والهام بردیم ، بعد یه دست دیگه سر شام رستوران زاگرس پنج شنبه که ما بردیم مجدداً ، چه اعصابی از این آقایون خرد شده بود...

ساعت 21:30 خونه بودیم و سریالهای ایران، توی حداقل 7 ، یا 8 خانواده ای که اطرافم می شناسم هیچ کس ایران و نگاه نمی کنه....

دیروز هم 8 تیرماه بود ( امروز بهبد به رعم ما یکماهه شد و بعه قول دکتر 31 روزه )، از صبح که درگیر بهبدخان ( برای تو نوشتم که شاکی نشی ) بودم ساعت مطب دکتر بذرافشان بودیم ، پیرزنی بود برای خودش و اعتقاد داشت خربزه ای که خوردید و باید تا آخر عمر به پای لرزش بشینید!و اعلام رسمی کرد که شما بلد نیستید به بچه شیر بدید...

 7 تیرماه اگر برای خیلی ها حادثه هفتم تیرماه برای ما تولد نازیلاست که فعلا قرار شده چند روزه دیگه مهمونی بگیره ، من جدا هیچ وقت مهمونی تولد رو در روز دیگه ای غیر از روز اصلی قبول ندارم.رفتم اپیلاسیون پیش فریبا ( اسم فریبا تو دفتر خاطراتمم اومد..)

6 و 5 تیرماهم چیزی یادم نیست ، 4 تیرماه شنبه رفتیم خونه مری ، من و الهام ، نازیلا هم که اونجا بود و تولد مری بود ، من فقط یه ذره ویسکی خوردم ، دلم نیومد بیشتر بخورم ، گذاشتم با حسین بخورم ، یه قلپ خوردم....

3 تیرماه هم جمعه لاله و محمد و آئین اومدند ، الهام و مری ،خوش گذشت.

2 تیرماه مهمونی داده بودیم آقای اده.می نیومد ، حبیب و ساناز و علی اومدند ، بابک هم تهران بود  الهام اینا نتونستند بیان.خوش گذشت راستی من چون تولد نگرفته بودم ، اون شب کیک و شمع 30 رو فوت کردم که عقده ای نشم.میدونید که؟!!!!!!!!!!



تاریخ ارسال: جمعه 10 تیر ماه سال 1390 ساعت 01:00 AM | نویسنده: معصومه | موضوع: روزمرگی | چاپ مطلب 2 نظر

3 و 4 تیرماه

امروز 4 تیرماه ، تولد مریم ، زنگ زدم بهش تبریک گفتم و بعد هم زنگ زدم ندا ، گفتم چرا اینقدر خوشحالی ، گفت آخه بعد از چند سال که من بهت زنگ می زنم ، یه بار تو زنگ زدی ...

دختر خیلی خوبی...

امروز به کارهام رسیدم و از این بابت خوشحالم ، شب هم که با الهام و نازیلا میریم خونه مریم ، حسین نمیاد ، میگه همه تون دخترید من بیام چه کار کنم  ، خو راست میگه...

دیروز جمعه از ساعت 6 تا 6:30 بیدار بودم ( شبش که هم 2:30 خوابیده بودم ) بعد دوباره 8  بیدار بودم شیردهی به بهبد... ساعت 15 خوابیدم تا 17...

بیدار شدم منگ بودم ، حمام کردم ، لاله و محمد و آئین ساعت 19:30 خونه بودند ، الهام و مریم هم چند دقیقه بعد رسیدند...

آئین حسابی سفید بود ، متولد 22 اردی بهشت ، 17 روز از بهبد بزرگتر...

فیلم زایمان لاله رو هم دیدیم... مریم یه قاب هدیه آورد...

لاله اینا ساعت 21 رفتند ، الهام هم رفت خونه مرجان ، مریم بود قبل از ساعت 22 رفت...

مختارنامه ، ساعت 1 خوابیدم، بهبد نمی خوابید و تمام مدت داشتم بهش شیر می دادم....

3 تیرماه هم که شب قراره حب.یب و سان.از و علی بیان ، ساعت 21:20 خونه بودند خوش گذشت، ساعت 1:30 بود فکر کنم رفتند...

تاریخ ارسال: شنبه 4 تیر ماه سال 1390 ساعت 1:48 PM | نویسنده: معصومه | موضوع: روزمرگی | چاپ مطلب 1 نظر

22 خرداد

"این روز تو تاریخ ایران از جهاتی ثبت شده و در زندگی من از این جهت منبعد ثبت خواهد شد که بالاخره بعد ار کلی نگرانی ، بهبد سینه رو گرفت و از سینه خودم شیر خورد."

تاریخ ارسال: سه شنبه 24 خرداد ماه سال 1390 ساعت 1:23 PM | نویسنده: معصومه | موضوع: روزمرگی | چاپ مطلب 1 نظر

9 خرداد الی 18

9 خرداد 

شب تا صبح به.بد خواب بود ، ولی من و شبنم مرتب پا می شدیم و بهش نگاه می کردیم ، انتظار داشتیم که بیدار شه و گرسنه باشه...

صبح حسین اومد بیمارستان ...تا ساعت 13 بیمارستان بودیم تا ترخیص شدیم ، البته دکتر عراقی هم اومدند یه مشاوره گذاشتند و رفتند و به من گفتند همه چیزت خوبه...

تو بیمارستان از بهبد عکس آتلیه ای گرفتند...

اومدیم خونه ... من خوب بودم و درد هم بود اما قابل تحمل.

10 خرداد فردا بهبد و بردیم درمانگاه برای غربال گیری تیروید گفتند پنج شنبه...

بعد رفتیم کلینیک برای تست زردی ، دکتر گفت یه مقدار خیلی کمی اگر زیاد شد بیاریدش آزمایش بنویسم.

فردا 11 شبنم که کامل توی خونه مشغول فعالیت و پرستاری ....رفت ساعت 16 برای تاتو ابرو ، حسین اومد گفت همکارم گفته زردی یهو خیلی سریع بالا میره .. همونموقع یه نگاه به بهبد کردیم زرد زرد شده بود ، رفتیم دکتر، آزمایش ، بعد دکتر 18.2 خیلی بالا بود..( دیدن گرفتن خون ازش خیلی سخت بود)

حسین خیلی عصبی بود و مطابق معمول که عصبی میشه دیگه نمی دونه داره چی میگه ، کلی حرف زد ، من هم تمام مدت داشتم خودم رو کنترل می کردم...

شاید اون وسط یکی از مسائلی که برام مهم بود این بود که برای شیر اعصابم رو کنترل کنم.

رفتیم خونه وسایل برداشتیم و رفتیم بیمارستان سعدی ..

بچه بستری شد ، خیلی وحشتناک بود بردنش توی فوتوتراپی دوبل ، حسین نمی تونست بمونه  من موندم ، و باید اعتراف کنم خیلی خیلی سخت گذشت ، 2 شب اونجا بودیم و من تمام مدت مشغول شیردوشی و نگرانی بودم... خیلی خیلی سخت بود بالاخره بهبد 13 ترخیص شد دکترش محمدی بود...تو 48 ساعت جمعاً 4 ساعت خوابیده بودم... روز 12 به شبم گفتم بیاد بیمارستان تا من برم خونه حمام کنم، مامان سوپ درست کرده بود فرستاده بود ، ساعت 8:30 خونه بودم و از ساعت 21 تا 22:30 خوابم رفت و رفتم حمام و بعد هم با حسین رفتیم بیمارستان ، حسین رفت سانی سفارش غذا داد و اورد ، 12 پژمان اومد اصفهان ، به کسی چیزی نگفته بود ، یک شنبه داره میره استرالیا و احتمالا تا 3 یا 5 سال دیگه نمیاد ایران...

اومد دیدن بهبد و بعد هم رفت تهران ، امروز مامان بابای حسین هم رفتند...
13 بالاخره ترخیص شد ، من همچنان مشکل دارم بهبد سینه منو نگرفته و من مجبورم شیر بدوشم این باعث شده اعصابم حسابی خراب باشه و خواب نداشته باشم....

قرار شده بود 48 ساعت بعد دکتر بهبد و ببینه و چون تعطیل بود رفتیم الزهرا گفتند مسئله ای نیست..

اونجا شیر دوشیدم ،16 با مامان اینا رفتیم بیرون ، نگران زردی بهبد بودم و غربال گیری کردند اما گفتند چون بیمارستان بستری بوده باید  2 بار غربال گری بشه...بعد هم من رفتم بیمارستان عسگریه شیر دوشیدن...

فردا با حسین دکتر محمدی رفتیم و گفت مساله ای نیست... 

پدر حسین شناسنامه بهبد رو گرفته ، اما اشتباهی به جای بهبد ، بهبود نوشتند ، که حسین رفت دادگاه برای شکوائیه...جدا جدا امیدوارم سریع درست بشه ، چون اصلاً دوست ندارم اسم شناسنامه اش متفاوت باشه... و یا چه میدونم هر چیز دیگه ای ... دو اسمی باشه...

( تو این مدت الهام و بابک اومدند ، مریم ، نازیلا  ) الهام و بابک یه مدال وان یکاد آوردند ، مامان فروهر ، شبنم دو پیکر ، مصطفی پتو ، شقایق سرویس غذاخوری ، باربد لباس.. مامان بابای حسین هم 200 دادند که حساب باز کنم برای بهبد ما یه گوسفند گرفتیم...

حسین یک شنبه صبح زود رفت تهران و دوشنبه برگشت ، مامان حسین هم اومد ، شبنم تا آخر هفته اصفهان بود و من واقعاً ازش ممنونم....

خلاصه کار نداریم ، 18 رفتم ویزیت دکتر خودم ، گل گرفتم بردم و دکتر از دیدن من خنده اش گرفته بود ، گفت جداً یه دوربین فیلمبرداری کم بود که تمام لحظه های تو رو تصویر برداری می کردیم....

و گفت مشکلی نداری و بخیه هات هم خوب هستند....

فروغ اومد با هم بودیم ، یه شیردوش دیگه گرفتم و رفتیم بیمارستان بهشتی که برم شیردوشی ، مسئولش نبود.




تاریخ ارسال: سه شنبه 24 خرداد ماه سال 1390 ساعت 1:21 PM | نویسنده: معصومه | موضوع: روزمرگی | چاپ مطلب 0 نظر

ادامه 8 خرداد

فیلم و دیدم حسین هم بود ، من روی تخت درازکش بودم و بچه ها رو که دیدم خیلی خوشحال شدم ، حسین اومد سمت من و منو بوسید ... اون زمان منگ بودم ....منو گذاشتند روی تخت اتاق...

حسین و نگاه می کردم ، لحظه دوست داشتنی ای بود...با حالی که داشتم و دیگران با من حرف می زدند تمام حواسم به حسین بود...

بهبد می گفتند قشنگ ، من گفتم نه خودم دیدمش خیلی بد بود...

بعد که آوردنش بهتر بود ، آخه من وقتی دیدمش که تازه از رحمم خارج شده بود...

گرسنه بودم ، تو دستم برانول بود ( سرم) و حسین توی دهنم غذا می ذاشت ، خودش هم غذا نخورده بود...

دوستش دارم...انگار وقتی بچه به دنیا اومد علاقه من هم به حسین بیشتر شد ، شاید جدا ارتباطی وجود داشته باشه...

بعد مامان و باربد و مصطفی و شقایق و مامان بابای حسین اومدند...

الهام اینا دیگه از اتاق رفته بودند ، امروز که روز ملاقاتی نبود ، حسین تقریباً 80 تومان تخلیه شده بود ، از بس تو جیب پرسنل پول می ذاشت که راحت باشن...البته وجود آذرتو بیمارستان اصلاً قابل انکار نبود ، از اول صبح که گفتند اتاق خصوصی نیست تا بعد که برامون جور شد....خلاصه زایمان نمودیم!

همهگی رفتند ، مامان موند ، به حسین و شبنم هم گفتم برن استراحت تا مامان اینجاس..

یه پرستار اومد منو برد دستشوئی....

ر اتاق باز شد ، برگشتیم نگاه کردیم ، در کمال تعجب سپیده وارد اتاق شد ، خیلی خوشحال شدم و خیلی هم تعجب کردم که اون از کجا پیداش شد...1 ساعت و نیمی بود ، رفتش فروغ زنگ زد ، تو بیمارستان بود ، اونم یک ساعتی موند ، دوستان همه حق دوستی رو ادا کردند ، فروغ رفت دیگه خیلی خوابم گرفته بود....فکر کنم 15 دقیقه ای خوابم رفت ، راستی پرستار اومد برای آموزش شیردهی و به بهبد شیر دادم به سختی...

هنوز حس خاصی بهش نداشتم ، حس مادرانه ام از 9 انگار شروع شد ، شاید هم برای اینکه هنوز نتونسته بودم با دقت و تمرکز و در تنهائی به بهبد فکر کنم...الان دوستش دارم و مسئولیت سنگینی بر دوش دارم...

شب شد ، شبنم و حسین اومدند ، شبنم شب پیش من می مونه و حسین رفت..

تاریخ ارسال: سه شنبه 24 خرداد ماه سال 1390 ساعت 10:43 AM | نویسنده: معصومه | موضوع: روزمرگی | چاپ مطلب 0 نظر

8 خرداد 1390 ساعت 12:30

7 خرداد شنبه رفتم دکتر با شبنم ، دکتر گفت آزمایش بده ، تا ساعت 20 یه غذای سبک بخور ، 8 تا 12 فقط مایعات و دیگه هیچ...

نازیلا اومد بعد هم الهام و مریم اومدند و رفتیم شام گرفتیم ، بعد حسین اومد و رفتیم لب آب پل آذر ، آخرین غذای بدم بچه است احتمالا ، البته طبق صحبت دکتر نشد ، ساعت 22:30 غذا خوردیم ...

بعد هم من و حسین رفتیم پیاده روی ... مریم رفت ، نازیلا و شبنم و الهام هم رفتند ...من  .حسین هم رفتیم جواب آزمایش و گرفتیم ....دکتر گفته بود ساعت 5 بیمارستان سعدی باشید ...

بعد هم رفتیم دنبال شبنم ، می خواست بیاد با ما...

ساعت فکر کنم 2 بود خوابیدم و ساعت 4:30 رفتم حمام... در نهایت ما ساعت 5:30 بیمارستان بودیم و من ساعت 6:30 بستری شدم.... جالب الان دقیقاً یادم نیست ولی تا اونجا که می دونم استرس اصلاً نداشتم...

با حسین روبوسی کردم و از شبنم و حسین خداحافظی کردم و رفتم زایشگاه ...

سرم وصل کردند برای باز شدن دهانه رحم..اونجا حرف می زدم و می خندیدم و دیگران هم انرژی می گرفتند اما به شدت ادرار داشتم ، 2 بار رفتم دستشویی... دیگه اجازه نمی دادند...

معاینه داخلی می کردند و فشار و می گرفتند و ضربان قلب جنین .من تقریباً نمی دونستم چه لحظاتی در پیش دارم....

یه خانم بود که معاینه اش که می کردند چنان فریاد می زد که آدم وحشت می کرد چون نفر اول هم بود دلهره ایجاد می کرد ، من توی تموم دردها تنفس هائی که یاد داده بودند رو انجام می دادم ، تنفس های عمیق در زمان درد ...همه چیز خوب بود و من می تونستم همه چیز رو کنترل کنم ، اما از زمانی که دهانه رحم به 4/5 رسید و کیسه آب زدند دیگه درد شدید فرا رسیده بود ، خیلی دردناک بود و من فریادهائی می زدم که احتمالاً احساسات خیلی ها رو می تونست تحریک کنه...

خانم ملکیان فیکس من بود و من در تمام این فریادهام اونو صدا می کردم و ازش می خواستم پیش من باشه ... دردها خیلی وحشتناک بود و من نمی دونستم باید چطور بشینم ، یه مرحله میله های انتهائی تخت و می گرفتم و درد رو کنترل می کردم و در مرحله بعد دو تا رونم و با دست می گرفتم و زور می زدم به منطقه وا..ژن و مقعد... چندین نفر بالای سرم بودند و باهام حرف می زدند ، خیلی برام جالبه که بگم ذهنم اصلاً منحرف سزارین نشد و فقط در مرحله 9 گفتم خب سزایرنم کنید که همونموقع هم گفتم نه ، نمی خوام....

می گفتند موهاش داریم می بینیم زور بزن ، زور بزن و زور..... 

به 10 ( دهانه رحم ) رسیده بود ، من همچنان زور می زدم و درد واقعاً وحشتناک بود ...

منو بردند تو اتاق و دکتر رو دیدم که دارن بهش قیچی و تیغ و از این جور چیزها می دهند ..

من : درد داره ، دکتر : نه درد نداره.............

خلاصه اپی کردند و گفتند زور بزن و من هم زور ... و دکتر که گفت سرش و گرفتم ، زور بزن ، سرش تو دستم ، زور بزن یالله وگرنه خفه می شه ، باید دست و پاش و هم بیاریم...

و من ، منو نترسونید ، بگید چی کار کنم!!!!

و بچه به دنیا اومد ، دکتر گفت بچه تو ببین ، من نگاه کردم اما از نظرم خیلی زشت بود و ناراحت شدم ، البته قاعدتا چیزی که به من نشون دادند پر از خون بود دیگه...

بعد دکتر گفت اجازه می دی بیهوشت کنیم برای بخیهه های تو.. و من گفتم هر چی خودتون صلاح می دونید  ، ساعت 12:30 بود که بهبد به دنیا اومد......

و من دیگه هیچی نفهمیدم تا ساعت 14:30...

روی تخت بودم و بعد منو بردند بیرون به اتاق 312 ... جائی که شبنم و دیدم و الهام و نازیلا و مریم و حسین و من واقعاً منگ بودم و گرسنه....

بعد ادامه میدم....

تاریخ ارسال: جمعه 20 خرداد ماه سال 1390 ساعت 8:19 PM | نویسنده: معصومه | موضوع: روزمرگی | چاپ مطلب 1 نظر

خرداد 1و2

دیروز حسین رفت تهران ، من صبح رفتم خونه مامان تا ساعت 16 که رفتم دکتر ، خانم تواهن اومد ، یه یک ساعتی پبشم بود ، نازیلا هم اومد دنبالم با هم بودیم ، دکت برا 7 نوبت داد ، گفت رشد عالیه و بعد هم رفتیم یه کم قدم زدیم و آرابو غذا گرفتیم ، حسین رسیده بود خونه، ساعت 12:30 بود خوابیدیم ، الان یه دردهایی شروع شده.


2 خرداد : امروز رفتم یه 40 دقیقه ای قدم زدم ، و اومدم خونه ، ناهار خیلی کم خوردم ، الان گرسنه ام، خانم بهادرانی نامی اومده جای من.

با الهام و مامان صحبت کردم.

تاریخ ارسال: دوشنبه 2 خرداد ماه سال 1390 ساعت 6:44 PM | نویسنده: معصومه | موضوع: روزمرگی | چاپ مطلب 1 نظر

روزمرگی 31 اردی بهشت

امروز 31 اردی بهشت ، ساعت 11 سرکار بودم و تا 17 هم طول کشید ، موقع ناهار کاملاً به این نتیجه رسیدم که کلاً از من.صف و نور.روزی ، رم.ضانی و ن.جفی خوشم نخواهد اومد ، 

خانم سی.دی ، نام.داری ،مختا.ریان ، طه.ماسبی و زا.رعی خوب هستند ، بقیه هم من کاری باهاشون ندارم در مورد مردها هم فعلاً حوصله نوشتن ندارم ...

مامان زنگ زد ، رفته بود برای به.بد پارچه تترون برای بستنش گرفته بود ، حالا نه قنداق.

می خواستم به مری زنگ بزنم ، نزدم خودش ساعت 23 زنگ زد ...


 دیروز هم جمعه ناهار ماهی داشتیم و خوب بود ، همه اش خونه بودم.

29 اردی بهشت : صبحش رفته بودم پنج طبقه ، پیاده روی ولی دهنم سرویس شد تا رفتم و برگشتم.ساعت 20 هم با حسین رفتیم بیرون ساعت 21:30 خونه بودیم ، میگو درست کردم.


28 اردی بهشت : مامان اومد خونه ، خدماتی زن و شوهر بودند اومدند خونه و حال ندارم دیگه ادامه بدم.


27 هم که جای خودش داره عصری با حسین رفتیم خوان گستر

تاریخ ارسال: شنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1390 ساعت 11:42 PM | نویسنده: معصومه | موضوع: روزمرگی | چاپ مطلب 0 نظر