دختری که هرگز نمی گرید!

جائی است که لذت می برم ، خاطراتم را می نویسم ، انگار این جا قسمتی از حافظه ام است، اینجا مال من است.


آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

اسفند 90

روزها تکراری می شوند ولی باز هم روزهایی می آیند که تکراری نیستند ، اصفهان زندگی می کنم و مدتهاست پل خواجو رو ندیدم و سالهاست از روی سی و سه پل رد نشدم ، احساس خوشبختی نمی کنم و این احساس افکارم را درهم می کند ، همیشه دیر رنج بوده ام و هیچ وقت قهر نمی کردم اگر هم قهر کنم هرگز آشتی نمی کنم با این اعتقاد این جمله رو یه جائی خوندم که دقیقا در مورد من صدق می کنه. "


به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده.
اما اونی که دیر میرنجه

دیر میره، اما دیگه برنمیگرده "


یه جورائی انگار نشستم که همینطور خیلی چیزها جمع شود و بعد من بروم . رفتن رو دوست دارم ، مدتی به رفتن فکر می کنم ، انسانها نمی تونند به هم احترام بذارند ، نمی تونند همدیگه رو دوست داشته باشند ، انسانها نمی تونن با همنوعشون رفتارهای مسالمت آمیز داشته باشند .

تاریخ ارسال: چهارشنبه 17 اسفند ماه سال 1390 ساعت 11:53 AM | نویسنده: معصومه | موضوع: ذهن منسوخ من | چاپ مطلب 2 نظر

مرغ بریان

مرغ بریان به چشم مردم سیر کمتر از برگ تره بر خوان است 

وانکه را دستگاه و قوت نیست شلغم پخته مرغ بریان است

تاریخ ارسال: پنجشنبه 4 اسفند ماه سال 1390 ساعت 2:21 PM | نویسنده: معصومه | موضوع: نوشته دیگران | چاپ مطلب 1 نظر

نیچه

همواره نخستین باش و برترین .جان غیورت هیچ کس را نباید دوست بدارد ، مگر دوست را.
تاریخ ارسال: پنجشنبه 4 اسفند ماه سال 1390 ساعت 2:17 PM | نویسنده: معصومه | موضوع: نوشته دیگران | چاپ مطلب 0 نظر

وندی وارد

بدترین لحظه برای کسی مه به خداوند اعتقاد ندارد لحظه ای است که احساس امتنان و سپاسگزاری می کند ، اما کسی را برای این کار نمی یابد.
تاریخ ارسال: پنجشنبه 4 اسفند ماه سال 1390 ساعت 2:15 PM | نویسنده: معصومه | موضوع: نوشته دیگران | چاپ مطلب 0 نظر

مردی

گر به دولت برسی مست نگردی مردی.

تاریخ ارسال: پنجشنبه 4 اسفند ماه سال 1390 ساعت 2:06 PM | نویسنده: معصومه | موضوع: نوشته دیگران | چاپ مطلب 2 نظر

برتراند راسل

"به نظر من مذهب قبل از هر چیز اساساً بر مبنای ترس استوار گردیده است. "

تاریخ ارسال: پنجشنبه 4 اسفند ماه سال 1390 ساعت 2:04 PM | نویسنده: معصومه | موضوع: نوشته دیگران | چاپ مطلب 1 نظر

زندگی من 78

این عبارتی که این پایین ِ رو خیلی دوست دارم و 18 سالم بود که اولین بار خوندمش و اون رو گذاشتم پایه و اساس زندگیم.


" این پیکار است که نامش زندگی است ، آنچه لازم است توانائی است نه نیکی ، غرور است نه تواضع ، تدبیر است نه نوع دوستی . آنچه اختلافات را فیصله می دهد و سرنوشت را تعیین می کند قدرت است نه عدالت. "


نیچه

تاریخ ارسال: پنجشنبه 4 اسفند ماه سال 1390 ساعت 1:16 PM | نویسنده: معصومه | موضوع: نوشته دیگران | چاپ مطلب 2 نظر

کوپلاند

چون خورشید غروب کرد مثل کسی که به موقع می میرد ، یک روز کافی بود.بعد ماه آمد ، که نور نمی داد ، آرامش می داد و ما همینطور نشستیم بر هوا البته می دیدیم که کجا هستیم . در سفر بر اثر نشستن ، زمان گذشت و خورشید آمد.باد وزید بر دهانه شیشه های خالی ، دودی ناچیز برخاست از خاکستر آتش بر علف زرد و برخاستیم.

تاریخ ارسال: پنجشنبه 4 اسفند ماه سال 1390 ساعت 1:13 PM | نویسنده: معصومه | موضوع: نوشته دیگران | چاپ مطلب 0 نظر

روتخر کوپلاند

بیا دراز بکش ، میان علفهای بلند بر جایی خالی.این جاهای خالی .جاهای بدون علف خالی. میان علف های بلند است؟ یا جاهای خالی آنها را که در میان علف های بلند دراز کشیده بوده اند و حالا نیستند؟ نمانده اند؟ بیا دراز بکش .کجا؟ آنجا که من همیشه می خواسته ام باشم.چه می خواسته ای باشی؟ آن . کدام؟  جای خالی میان علفهای بلند .

او می خواهد جایی خالی میان علفهای بلند باشد ، در عین حال می گوید: بیا دراز بکشبر این جای خالی. و اگر بیاید و دراز بکشد ، جای خالی دیگر خالی نیست. و باز او می ماند با این آرزو که : می خواسته ام همیشه آن باشم، یک جای خالی .برای کسی ، تا بماند ، چگونه ممکن است که تو بخواهی جایی خالی باشی و او هم بماند . او که بماند تو دیگر نیستی ، جای خالی نیستی ،میان علفزارهای بلند.اصلاً نیستی و ... .

تاریخ ارسال: پنجشنبه 4 اسفند ماه سال 1390 ساعت 1:10 PM | نویسنده: معصومه | موضوع: نوشته دیگران | چاپ مطلب 0 نظر

ستاره شناس 78

" من فقط گفتم ، شامگاهان که ماه تمام در میان شاخه های آن درخت "کلام" گرفتار می آید ، شد کسی آن را بگیرد؟ اما دادا به من خندید و گفت " بچه " ابله ترین بچه ای که من تا به امروز دیده ام تویی.هموراه از ما تا ماه راه درازی است ، چگونه می توانش گرفت ؟ گفتم: " تو چه ابلهی دادا ! "

ما که بازی می کنیم مادر از روزن نگاهمان می کندو لبخند می زند ، آیا تو او را از ما دور می دانی؟

باز دادا گفت : چه ابلهی ! اما دامی به آن بزرگی از کجا می آوری که ماه را بگیری ؟ گفتم : بی شک تو می توانی آن را با دستانت بگیری . اما دادا خندید و گفت " ابله ترین بچه ای که تاکنون دیده ام تویی. ماه اگر نزدیک تر می شد می دیدی که چه بزرگ است . گفتم : دادا چه یاوه ها که در مدرسه نیاموخته ای ! آیا آنگاه که مادر برای بوسیدنِ ما سر خم می کند صورتش خیلی بزرگ است ؟

ولی باز دادا گفت : چه ابلهی.


                                                                      " رابیندرانات تاگور "

تاریخ ارسال: پنجشنبه 4 اسفند ماه سال 1390 ساعت 12:52 PM | نویسنده: معصومه | موضوع: نوشته دیگران | چاپ مطلب 1 نظر

قابیل


" پس آنگاه قابیل به مسلخ شد ، نعش برادر بدوش همی کشید و برفت . چند قطره خون از تن هابیل به زمین چکید و بناگاه همگی دریا شد . قابیل به هر سو نگریست دریا بدید .

جملگی همه خون ، خون در کرانه خون . پس به فرار آمد . وحشت زده به هر سو نگریست انگاشت زمانه به سر رسیده است و آخرت به ظهور. پس از آن هر زمان که خون بر زمین زیادت گرفت فرزند آدم انگاشت که زمانه به سر می رسد این از آن جهت فراهم آمده بود که قابیل سنت گذار قتل برادر گشته بود نی زمانه به سر رسیده بود ، نی آخرت به ظهور. "

تاریخ ارسال: چهارشنبه 3 اسفند ماه سال 1390 ساعت 3:05 PM | نویسنده: معصومه | موضوع: نوشته دیگران | چاپ مطلب 0 نظر

سخت در عذاب 78

سخت در عذاب 

هراسان در فرار 

گریزان از گذشته و امیدوار به آینده 

گریزگاه او بن بست بدون آفتاب است

او شکست خورده ، آیا می داند؟


78/06/07

تاریخ ارسال: چهارشنبه 3 اسفند ماه سال 1390 ساعت 2:59 PM | نویسنده: معصومه | موضوع: ذهن منسوخ من | چاپ مطلب 0 نظر

خشمگین و سهمگین 78

خشمگین و سهمگین به عقوبت کار خود نیندیشیده و نخواهد اندیشید

دیگر وقتی برای این کار نیست 

او قدرت تجزیه امور را ندارد 

او دردمند است و گرفتار 

من هرگز او را ستایش نخواهم کرد.

78/06/07

تاریخ ارسال: چهارشنبه 3 اسفند ماه سال 1390 ساعت 2:57 PM | نویسنده: معصومه | موضوع: ذهن منسوخ من | چاپ مطلب 0 نظر

پیر 78

قدم قدم 

گام به گام 

تا مرحله حضور 

ظاهر شدن ، خالی شدن

پله پله 

تک به تک 

به سوی پروردگارم ، گام می نهم

تا شاید او را بیابم

دریغ از این واقعیت 

من قدرت این را ندارم 

دیگر چشمهایم سو ندارند 

من در عنفوان جوانی پیر شده ام 

با طراوت فاصله گرفته ام

پیر شده ام.

تاریخ ارسال: چهارشنبه 3 اسفند ماه سال 1390 ساعت 2:54 PM | نویسنده: معصومه | موضوع: ذهن منسوخ من | چاپ مطلب 0 نظر

آرام آرام 78

آرام آرام چشمهایم را می گشایم تا شاید دری از ماورا برویم گشوده شود، بر خلاف انتظارم.

تاریخ ارسال: چهارشنبه 3 اسفند ماه سال 1390 ساعت 2:52 PM | نویسنده: معصومه | موضوع: ذهن منسوخ من | چاپ مطلب 0 نظر

رها

فکر رفتن دارم ، رفتن و تنها زیستن ، زیستن با خود و آنهائی که نمی شناسی و نخواهی شناخت 

زندگیِ دیگری می خواهم ، می خواهم بروم آنجا که آدمهایش را از دور ببینم و آنها هم همینطور.

باز هم برگشتم ، دوباره برگرداندنم. صدایم کردند و من در اندیشه رفتن و دوباره رفتن.

دیگر نبودن ، لبخند نزدن ، عمیق نگریستن و تف به گذشته کردن،حتی رها کردن فردی که اکنون نیازمند است.

زیاد هم سخت نیست ، فقط کافیست چمدانهایت را ببندی و از خانه بیرون روی ، آن وقت مجبوری بروی و بروی تا جائی که دیگر رمقی نماند و آنجا سفره ات را پهن کنی و هرگز دیگری را سهیم نکنی ...

می گویند سگها می توانند بر یک سفره با هم نشینند و آدمها نه.

ما آدمها ، سگ هم نشدیم!

من حسرت سگ بودن ندارم ،من حسرتی ندارم.

به امید آنروز که رها کننده باشم برای رفتنم زمان بیشتری می خواهم لیکن نه خیلی طولانی.

تاریخ ارسال: سه شنبه 25 بهمن ماه سال 1390 ساعت 12:19 PM | نویسنده: معصومه | موضوع: ذهن منسوخ من | چاپ مطلب 1 نظر

خدا

زندگی من عوض شد ، اصلا این نبود و قرار نبود این باشه ، احساس می کنم دیگه لذتی وجود نداره، 

لباس ها رو توی لباسشوئی می ریزم و فکر می کنم. شیر از سینه هام می دوشم و با آرد برنج و پوره کنجد مخلوط می کنم که بهبد بخوره ، بهبد شیرین اما تا کی؟ سوالهای من هرگز تمام نمی شوند و من نیز هرگز مجاب نمی شوم.

می بوسمش و بهش می گم دوست دارم و هر بار که می گم دوست دارم تکون می خورم ، انگار نباید این طور باشه.

من توی خونه ام و دوست دارم بروم تنها ، تنهای تنها. بی هیچ کس ، خودم را بردارم ببرم ، انجا که 

نزدیک باشد.

درونم ناخوش است ، سرما خورده است ، باید بروم در آب شناور شوم ، در استخر ، تنها جائی که خدا را احساس می کنم ، آنجاست ، خود خدا می داند ، آخرین بار بهش گفتم و هر دو خندیدم ، خندیدنمان همیشه تلخ است.

شناور در آب ، خدا و سکوت.

تاریخ ارسال: یکشنبه 9 بهمن ماه سال 1390 ساعت 1:54 PM | نویسنده: معصومه | موضوع: ذهن منسوخ من | چاپ مطلب 3 نظر

دیماه

بالاخره بعد از مدتهای متمادی حوصله کردم وارد وبلاگ بشم ، یکی از دغدغه های من اینه که اینجا خاک بخوره 

امروز 26 دیماه 1390 و همینطور که فکر می کنم می بینم چیز دیگه ای به پایان سال نمونده و برای همین خدا رو شکر می کنم، شکر کردن خدا مثل وعده های غذا خوردنم شده ، هر روز هستش ، گاهی میگم باید به خودم یه استراحتی بدم.


12 آذر بعد از مدتها پریود شدم ، یعنی دقیقا از 11 شهریور 89...توی یکماه سه بار پریود شدم، دکتر عراقی گفته بود که اولش نامنظم خواهد بود.

12 آذر ، 30 آذر ، 13 دی ، 26 دیماه ...

من زندگی رو دوست دارم و خودم رو بیشتر. این روزها بهبد رو هم دوست دارم ، اون هم وارد احساسات من شد.

29 دیماه آخرین امتحان این ترم و می دم و دیگه چیزی نمونده...

تاریخ ارسال: دوشنبه 26 دی ماه سال 1390 ساعت 11:23 PM | نویسنده: معصومه | موضوع: روزمرگی | چاپ مطلب 2 نظر

آن سوی افکار 1

حوصله این حرفهای زیبا و عاشقانه رو ندارم من نمی خوام با کسی باشم ، می خوام تنها باشم، نمی خوام پرواز کنم یا اگر پرواز کردم می خوام برم جائی که فقط اون کسائی که خودم می خوام باشه ، نمی خوام دستهام توی دستهای کسی باشه ، چون سردی نفرت انگیزشون حالم بهم می زنه ، نمی خوام آوازهای عاشقانه بخونم چون باور کن دروغه ، نمی خوام ثانیه هام کسی با بودنش حروم کنه ، نمی خوام زیبائی هایی که دیگران می بینند و من ببینم چون برای من تلخ.
تاریخ ارسال: چهارشنبه 18 آبان ماه سال 1390 ساعت 10:39 PM | نویسنده: معصومه | موضوع: ذهن منسوخ من | چاپ مطلب 11 نظر

...

خیلی سخته که ناامید بشی ، داشته ات و از دست بدی و بدونی دیگه جایگزین نداره.

من  خیلی چیزها رو از دست دادم.

 فقط تاسف می خورم.

خودم رو فریب نمی دم ، اصلاً عادت به اینکار ندارم.

حالم از خیلی چیزها به هم می خوره ، از نگاههای دروغین ، از تملقهای کثیف همیشگی.

من زیاد دروغگو نیستم ، شاید بتونی باور کنی.

وقتی مخاطبی نیست راحت تر می شود حرف زد. 

فریادی درونم نهفته است که راحتم نمی گذارد.

خشم را نمی توانم مهار کنم.

کاش هرگز آدرسم را دیگری نداشت ، هرگز.


تاریخ ارسال: چهارشنبه 18 آبان ماه سال 1390 ساعت 10:32 PM | نویسنده: معصومه | موضوع: ذهن منسوخ من | چاپ مطلب 0 نظر