این
ها اولویت هایی است از زبان حسین ( همسر ) در مورد من!
اولین
چیزی که به ذهنم خطور کرد این که داری یه چیزی میگه برا خودش!
بعد
این مساله که قاعدتاً بی دلیل نباید حرفی بزنه منو مجبور کرد که حدس بزنم داره
خودش لوس می کنه!
اول
شک کردم، که مردها هم خودشون و لوس می کنند ، لوس هستند؟ یا لوسها رو دوست دارند؟
یا مردها ، مرد نیستند!
اگر
که خودش و لوس کرده باشه پس اون نتیجه گیریش خب کاملاً بی معنی .
اما
اگر لوس بازی نباشه، مساله بغرنج میشه، یعنی همون مساله معروف و همیشگی "
شناخت "
جالب
اینه که اکثر افراد فکر می کنند شناخت زیادی از اطرافیانشون دارند.
من
از اونجائی که پلیدی های درونم رو کاملا دیدم به این باور رسیدم که شناخت بسیار
سخت.
به
دکتر گفتم : من اما مطمئن هستم که شنیدم ، باور دارم که شنیدم.
دکتر
گفت : معنای توهم یعنی همین . ایمان داری به چیزی که ندیدی.
حالا
به این فکر می کنم اگر اون توهم بود پس چرا تا به حال به وجود خدا ایمان
نیاوردم.یا اینکه وقتی مردم به چیزی که نمی بینند ایمان دارند یعنی دچار توهم شده
اند.
کار:مساله
ای که برای من اهمیت زیادی داره،
استقلال مهمترین چیزی که من در زندگی بهش نیاز دارم ، نداشتنش من رو دچار افسردگی
می کنه!
زمانی
کار برای من تداوم بود ، زندگی بود ، بدون کار نه اجاره خانه ای و نه شادمانی و نه
زندگی!
خانواده
برای من عزیز هستند ، اما استقلال از خانواده برایم اهمیت بیشتری داره!
اما
همسر ، اونی که من باهاش ازدواج کردم الان برایم اهمیت بسیار زیادی داره!
وقتی
قراره توجیه کنم ، توانائیش و دارم ، اما الان خیلی خسته ام، بعد ادامه میدم.
در پست " یک شنبه 6 دیماه " یک ایرانی وطن پرست برای من پستی نوشته است که کمی تعجب کردم!و بعد در تسلیت مرا بپذیرید گونه ای نوشته که متوجه شدم!
ایرانی وطن پرست چه یاوه ها که نمی گوئی !
ایرانی وطن پرست چه چرندیاتی که نمی بافی!
ایرانی وطن پرست چقدر آزار می دهی !
ایرانی وطن پرست چقدر می رنجانی !
ایرانی وطن پرست لبها را به نفرین گشوده ای!
ایرانی وطن پرست مگر تو هم وجود داری!
ایرانی وطن پرست با من همراه می شوی !
بعد هم چونان سردمداران هستیت بر من ویران می شوی! ایرانی وطن پرست چه حرفها که نمی زنی ! ایرانی وطن پرست چه تهمت ها که نمی زنی !
تو چه رذل هستی !
چه پست هستی ! تو بزغاله هم نیستی !
تو میمون هم نیستی ! خوک هم نیستی ! تو همان ایرانی وطن پرست هستی! بزغاله من هستم! گوساله هم من هستم! ببین مرا که گوساله ای چون من چگونه آزارت می دهد! بزغاله ای چون من چگونه آرامشت را در هم ریخته است! من گوساله هستم و تو یک ایرانی درمانده! دستهایت را دراز کن ، اسلحه ات را پر کن !
آماده باش ، در کمین من بنشین!
بیرون بیا و مرا شکار کن !
مرا نیز شکار کن ! ترست را بریز ، بیرون بیا !
انسانی چون تو در خفا چرا !
من باید بترسم ، من باید فرار کنم ! تو مالک این سرزمینی !
این سرزمین از آن توست ! آّبادش کن! ویرانی اش از آن من ! تو آبادش کن!
" حیوانی که فکر می کند ، نظام هستی را به چالش خواهد کشید."
از من بالا می رفت بالاتر و ترس ، که امانم را بریده بود زیر پاهایتان له می شوم و بغض تنها گلویم را می فشرد اشکهایم را نخواهید داد مادرم به من می گوید آمدنت جز دلهره ای نیست و درد درد ناتمام ، که شیرینی را به سخره می گیرد!
من را هم عزادار بدانید ، می دانم دردتان عمیق است، می دانم دارید خفه می شوید ، می دانم عقده بزرگی خواهید داشت ...
می دانم من فقط ناراحتم ،خشمگینم و....
من مستاصلم ، نمی دانم ، هنوز نمی دانم ، فقط تسلیت مرا بپذیرید ، عاجزانه تسلیت مرا بپذیرید ، من هم ناراحتم ، من هم دارم خفه می شوم ، من هم عقده بزرگی دارم از دیر باز تا کنون!!!
فقط تسلیت مرا بپذیرید ، شهادت عزیزانتان را تسلیت می گویم اگر از واژه شهادت تاکنون متنفر نشده اید!!
عاشورا معناش برای من متفاوت ...آنطور که برای شما معنا دارد برای من ندارد ، چون من اصولاً آدم مذهبی ای نیستم !
اما من با این مساله هیچ مشکلی ندارم ، چون با فرهنگ عاشورا بزرگ شدم، حداقل برای من یک معنی می دهد - سنج و دمام - این آهنگ محرم و صدای نوحه خوانان و دسته های سینه زنی و زنجیر زنی!
از عاشورا تا الان خیلی ناراحتم ، از یک شنبه تا الان پکرم ، دیشب زمان خواب فقط خانواده های عزادار و می دیدم توی لباسهای سیاه ، یا به عبارت دیگر قبل از خواب جلوی چشمانم افراد سیاه پوش ماتم زده ای رو می دیدم که فرزندان ، همسران و ... خودشان را از دست داده بودند!
امیدوارم مردم آگاه شوند ، باید راهی برای آگاهی مردم پیدا کرد!
سجاد در مورد مصاحبه اش نوشته بود و منو یاد
مصاحبه هایم انداخت..
چند ماهی بود که از سی.وند می خواستم خارج بشوم
و از اونجائی که دوستان میدونند چون تنها منبع درآمدم خودم بود ، فکر اینکه بیام
بیرون و تا مدتی کار گیرم نیاد آزارم میداد.
تا اینکه یک روز به رئیس گفتم من می خوام از
اینجا برم ، یک لحظه مکث کرد و گفت میتونی یکماه بمونی و بعد بری ؟ گفتم : حتماً
اینکار و میکنم.
از فرداش بمدت 3 بار مدیر بازرگانی منو توی اتاق
برد و گفت : نرو! چرا میری! از حقوقت ناراضی هستی ، اضافه می کنیم ، از پورسانتت
ناراضی هستی اضافه می کنیم ...
و من گفتم نه ، می خوام برم.
یکماه گذشت و مدیر عامل گفت میتونی یکماه دیگر
بمونی ، گفتم . نه ( یعنی با کمی مکث )
و دو هفته دیگه موندم ( در این مدت هم تحت آموزش
دکتر صراف زاده و دکتر تقسیمی و شخص دیگری بودم، مدیریت فروش و بازاریابی) الان
یکسالی میگذره و من در سری دوم ( آخر ) امتحانات قبول شدم و آواخر آذرماه
گواهینامه را به من می دهند.
وقتی اومدم بیرون ... چندین مصاحبه دادم ، در
این اثنا هف.ت آس.مان مرتب از من خواست که بروم اونجا و مشغول به کار بشم..اما
نپذیرفتم!
هنوز یک هفته نشد که رفتم سر کار..آهن آلات ،
اما گفتم بصورت دائمی اینجا نمی مونم و دنبال کار دیگری هستم و فقط برای اینکه
بیکار نباشم میام ...
در روزنامه یک آگهی دیدم در مورد نیاز به کارشناس خرید یک ادرس ایمیل هم داده بود که رزومه بفرستم ولی کوچکترین نشانی از شرکت نداده بود »ازش رد شدم ولی تعجب می کردم که چرا هیچ اسمی آدرسی و نوع کاری رو در روزنامه درج نکرده » به حسین گفتم گفت حتما رزومه ات بفرست »یا یه جای الکی یا یه جای خیلی خوب
جون گاهی شرکتهای بزرگ و دولتی که نیاز به نیرو دارند اسمشون رو درج نمی کنند.
ایمیل رو فرستادم و فردای آنروز...( پائین)
ریحا.نی با من تماس گرفت و گفت تا یکساعت دیگه خودت رو برسون...من هم رفتم خونه
لباسهام و عوض کردم و یکساعت بعد اونجا بودم... جای خوبی بود.آر.یکو .با جا.ودانی و ریح.انی.مصاحبه دادم.اما شرکت کامپیوتری
بود و من اصلاً دوست نداشتم ...صنعت کاری که مورد علاقه من.
و بعد متوجه شدم که این شرکت برای شرکت دیگری
کار می کنه به نام" قا.ئ.م .ر.ضا" ومن سریعاً رزومه ام رو به شرکت بزرگتر
دادم...
دو روز بعد با من تماس گرفتند و من برای مصاحبه
آمدم...
5 طبقه و بزرگ و شیک ...من اصلاً برام مهم
نبود...ساکت بودم و نشستم که نوبتم بشه...
با "دا.دخ.واه " بازرگانی مصاحبه
داشتم... مصاحبه راحت بود...کجا بودی ، چه کار می کنی ، چرا اینجائی ، جرا از
اونجا اومدی بیرون، آیا رزومه ات واقعیت داره...و چند مورد دیگه...کارشناس خرید می
خواستند...من کارم تموم شد و اومدم بیرون...
فرداش با من تماس گرفتنند که مصاحبه دیگری دارید
در مرحله اول موفق شده اید.
فردای روز بعد رفتم ، سر ساعت و با مدیر عامل
جلسه داشتم..خب هیچ مشکلی نبود ، چرا اینجائی ، چطور اینجائی، کی معرفیت کرده ،
چگونه اینجا رو می شناسی...چه کارهائی کرده ای و شرکتهای تامین کننده هیدرولیک ،
مکانیک و غیره رو از من پرسید و من علاوه بر اینکه اسم شرکتها رو می گفتم ،
نماینده ها رو میگفتم و مدیر عامل شرکتهای نماینده رو می گفتم و خرید هائی هم که ازشون
کردم و می گفتم ، خیلی راحت بودم و کمترین استرسی هم نداشتم.
به من گفت برو اتاق سمت چپ " س.هرا.بی
نژاد"
اونجا رزومه منو نگاه کرد و گفت مثل اینکه مدیر
عامل راضی بوده ؟و گفتم نمی دونم منو فرستادند اینجا ... گفت مثل اینکه روسی بلدی و
احوالپرسی کرد من هم پاسخ دادم و گفت انگلیسیت هم که تعریف داره و گفت این متن رو
ترجمه کن و بخوان . و انجام دادیم و همونموقع فردی وارد اتاق شد و کلی در مورد
مساله مالی بحث کرد و نیم ساعتی طول کشید ، من هم ساکت بودم و دوباره طول کشید و
من ساکت بودم..
"س.هرابی نژاد " گفت آدم خونسردی
هستی؟ گفتم : بله!
گفت هیچ حرکتی از بی حوصلگی از خودن نشون ندادی
، گفتم : مساله ای نبود.
و چند سوال دیگر... و خداحافظ ..اگز لازم باشه
باهاتون تماس میگیرند.
آ.ریکو تماس گرفت و رفتم اونجا » گفتند ما با اومدن شما به اینجا موافقت کردیم ( اونها باید به قا.ئم رضا بگویند نفر استخدامیشون کیه) اما از ما خواستند که فعلا دست نگه داریم شاید شما را انها استخدام کنند و یک سری صحبتهائی که بدلایل امنیتی نمی نویسم.
3 یا چهار روز بعد تماس گرفتند " فردا با
پر.شی.ا ف.لز ( مادر ) ط.اه.ری ف.رد مصاحبه دارم..
مصاحبه با اون سخت بود و به این نتیجه رسیدم که
موفق نمیشم...
شایعه پراکنی می کنی ؟ هرگز
اینطوری هستی؟ نه
اونطوری هستی؟ نه
( این مصاحبه در حضور مدیریت منابع انسانی (
خانم حب.یب.یان ) سرپرست حوزه مالی( د.هدش.تی نژاد)بود
در طول جلسه یک زن مسنی وارد شد و گفت اومدم
براتون شعر بخونم.. منشی گفت نتونستم جلوشون بگیرم..و طا.هر.فرد هم شاکی شد و در
نهایت گفت بخون...اون هم گفت شعر خودم و خوند.من در این مدت سرم پائین بود و گوش
دادم و گاهی هم نگاهی طا.هری ف.رد می کردم.
و ان خانم رفت و ط.اهری فرد گفت : به درد این جا
نمی خوری ، تو نمی تونی با دیگران ارتباط برقرار کنی ، نمی تونی با همکارت ارتباط
برقرار کنی و مال اینجا نیستی.تو آدم درونگرائی هستی.
من هم یه لبخند زدم و کمی به سمت میزش خم شدم و
آروم گفتم من آدم متفاوتی هستم ، نه شایع پردازی می کنم ، نه دروغ می گم، نه حسادت
می کنم و اساساً من اخلاق بدی ندارم . به من گفت مصاحبه تمام شد.
من لبخند زدم و خداحافظی کردم و گفتم خب تمام شد
، باید دنبال کار دیگه ای باشم.
دو روز بعد با من تماس گرفتن و گفتند با مدیریت
" پر.شیا ف.لز" مصاحبه داری..
من اونجا بودم و 4 مرد دیگه که برای مصاحبه
اومده بودند ، گفتند این آخرین مصاحبه است و اگر پذیرفته بشی ، کارمند اینجائی.
من هم توی اتاق کنفرانس منتظر بودم و بعد هم
اومدم بیرون و کنار اون آقایون بودم که نوبتم شد.
به محض ورود و سلام ، " ا.بکا " گفت
چه کار کردی که همه ازت میترسند و من هم فقط نگاهش کردم ( تقریباً جوابی ندادم چون
سوال رو نفهمیدم و تلاشی هم برای فهمیدنش لازم ندیدم)
بعد از کارم پرسید ، قبلاً کجاها بودم ، با کیا
کار کردن ، چه کارهائی کردم ، چرا از اونجا خارج شدم ( و من هم گفتم شاید حتی
ازشون شکایت کنم) جملعه توی پرانتز بدترین حرفی که میشه توی مصاحبه در کار جدید
زد!
و به من گفت بهترین خصیصه ات چیه؟ یک ذره فکر
کردم و گفتم اعتماد به نفس.
گفت خیلی خوب حرف می زنی...و صحبتهای دیگه ، که
الان زیاد یادم نیست ، و اینکه کی معرفت ؟ گفتم برای آریکو اومدم با شما آشنا شدم
و دیدیم توی سایت فرم استخدام زدید!
تمام مدت به اون حرف مزخرفی که در مورد شکایت
زدم فکر کردم.
بعد از مصاحبه به حسین ( مدیر فعلی ) کل حرفهارو
زدم ، گفت : رد میشی!
تمامی حرفهای رد و بدل شده رو به بابا ( مدیر
سابق ) گفتم، گفت : قبولی!
یک هفته بعد تماس گرفتند و گفتند : قبولی فردا
خودت رو برسون . روز اول کاریت...گفتم نمی تونم : آخر هفته میام، گفتند اینطور نمی
شه فرد دیگه ای رو جایگزین می کنند، گفتم دو روز دیگه، من در مراسم سوگواری هستم. خیلی
خوشحال شدمو فردای آنروز به سمت اصفهان
حرکت کردم ، اون شب اولین شب یلدائی بود که توی اتوبوس گذروندم و اون مراسم
سوگواری هم شب سوم پدر الهام بود و اون دفعه هم اولین دفعه ای بود که شمال رفته
بودم.
تغییرات برای من زیباست ،امروز یا فردا می خوام برم یه مانتو و شلوار
بخرم مثل اون زمانها که می رفتم مدرسه ، مانتوی سورمه های و شلوار خودش،اینجا
نیستید و نمی فهمید چی میگم.امروز خانم تو.ا.هن گفت اینجا میگن تو سی.اسی هستی و
منظورش این بود که جا.س.وس هنگ اوص.ول .گ.را.یان ، من برام جالبه که اینجا چه
حرفهائی در مورد آدم می زنند.اینجا به آدم یه جور دیگه نگاه می کنند.تصمیم گرفتم
برم یه مانتوی گشاد بخرم و بلند و همیشه اتو کنم و هر روز هم از بهترین عطرهام
بزنم.اینجا آدم های احمقی کار می کنند.آدمهایی که با دیدن جانبازها شروع به تمسخر می کنند ، ادمهائی
که نمی دانند کی صلوات بفرستند و کی کف بزنند.آدمهای این جا رو دوست ندارم.دیروز
ا.بکا وداع گفت ( مادر هولدینگ) و بر.اتی آمد ، معارفه شد، جدای از مساله حزبی
باید گفت من خودم هستم.اینجا دیروز تمام خانمها گریه کردند ، تمامی خانمها بجز من!اینجا
همه چیز مسخره است ، بودن و یا نبودن اب.کا برای من فرقی نداره ، آمدن اصو.ل
گر.ایان برای من فرقی نداره ، من خودم هستم و افکار، اخلاق و رفتارم مال من می
باشد.همه در مورد استفاده از چادر و بستن دکمه بالای مردان می گویند به تمسخر و هر
چیز دیگر ...و من فکر می کنم به این مساله که چقدر این افراد ساده اندیش هستند...دیروز
اصول.گرای.ان بر شرکت اصل.اح ط.لب موجود فائق آمد....اکنون من هستم و واقعیتی که
سالها با آن زندگی کرده ام، مردم ایران از شعور سیاسی برخوردار هستند ، اما سیاسی
نیستند و سیاسی فکر نمی کنند ..مردم دروغها را باور می کنند ، مردم هر آنچه بدانها
داده می شود را می خورند...و من باز هم با سکوت می اندیشم..می خواهم راهم را عوض
کنم ، می خواهم جاسوس باشم ، می خواهم آدم فروش باشم...می خواهم خوب باشم.می خواهم
پویا باشم ، نیرنگ را در وجودم پرورش دهم ... و خوبی را ملکه ذهنم.اما دروغ نمی
گویم، هنوز که هنوز با تصور گفتن دروغ اذیت میشم.امروز متوجه شدم که ح.وز.ه
ع.ل.م.یه بر مدارس حکومت می کند!( نمی
دانم هرگز مادر می شوم یا نه! )من ناراحتم از خیلی چیزها و این روزها ذهنم خیلی
خسته می شود..امروز پروردگار را شکر می گویم که دزد نیستم و تا کنون کسی را نکشته
ام.پروردگار موهبت بزرگی به من داده و آن وجدان پاکی است که دارم و به همین دلیل
شکرش می کنم.
اینجا نمی دانم چه جور جائی است، اما من در آن شاد نیستم و بهترین کار
این است که تنها با خودم باشم ،در سکوت همیشگی خویشتن!
کسانی که ازدواج می کنند به
مجردها میگن خر نشی ها! اونهائی
که ازدواج نکردهاند به دنبال همسرشون هستند! و من
احمق گوساله ازدواج کردم و مثل یک ماده گاومیشنفهم دارم فکر می کنم چه اشتباهی کردم!
من برای ازدواج ساخته
نشدم ، میگن تنهائی مال خداست ، پس من دیگه خدا نیستم!
اصلاً این ازدواج واقعاً چیز مزخرفی!
لبخند می زنم با
اینکه شاد نیستم!
آدمهای
بیشعور دوست داشتند جای من بودند!
استاد یه روزی گفت
بعضی ها فقط یکبار عاشق می شوند ، بعضی ها هرگز عاشق نمی شوند و بعضی همیشه عاشق
هستند .
من هیچکدام از اینها نبوده ام و نخواهم بود!
از تظاهر ددخویانه
خودم متحیرم!
تنهائیم
را از دست داده ام و بغض گلویم را می فشرد!
من دیگر شاد نخواهم
بود!
اکنون
تنهائیم را نابود کنید و زخمهائی برایم بتراشید که قرنها آزارم دهند!
مامان حسین ۱۵ جمعه اومد اصفهان - عروسی پسر دوستش که البته با دختر عموی حسین ازدواج می کنه / از سمت خانواده زن عمو دعوت نبودند...
رفتم خونه خودم هم تمام وسایل را pack کردم... شنبه هم هیچ سرکار رفتم ، بعد از ظهر هم وسایل را مجدد جمع کردیم...
یک شنبه 17 آبان اسباب کشی کردیم...بعد از کار رفتم خونه علوی نژاد...
دوشنبه و سه شنبه هم درگیر مرتب کردن بودیم ...
مامان ، شقایق و فاطی دوشنبه اومدند خونه... تازه امروز بهشون گفتم که رفتیم خونه خودمون...
یه فرقی بیم من و دیگران هست ، من معمولاً وقتی کار دارم به خانواده ام نمیگم...دوست ندارم اذیتشون کنم... این رفتارم...
سه شنبه ساعت 15 از کار زدم بیرون و ساعت 18:30 رفتیم تهران..
ساعت 12:30 رسیدیم...
ساعت 9:30 حسین رفت جلسه ، من هم سهروردی و بعد هم مولوی ( پرده خریدم و دادم دوختند برای اتاق خواب )
عصری من و حسین رفتیم دلاوران ( سرویس مبلمان ، خواب و ناهار خوری رو سفارش دادیم )
ساعت 12:30 خوابیدیم ، بعد از یه س.ک.س خوب و شر آور زمانی که من دستشوئی داشتم و روم نمیشد برم بیرون از اتاق ( مادر حسین بیرون بود. )
پنج شنبه قرار بود صبح زود سمت اصفهان بریم، رفتیم خونه طوبی یه سر به خاله زدیم ( یکماهی سرکار نمیره ، کمرش درد گرفته )
بعد هم راه افتادیم سمت اصفهان ساعت 11:20
تو راه حسین گفت بریم سمت ساوه... زنگ زدیم لاله...
و ناهار ساوه بودیم ، کلی گفتیم و خوش گذشت و خوابیدیم ، محمد اومد ... اونا هم اومدند اصفهان... ساعت 18:30 راه افتادیم 11:50 اصفهان بودیم ... شام پیتزا پیتزا ...
محمد به نظر خیلی خوابش می اومد... ساعت 2 بود خوابیدیم...
جمعه 22 آبان بیدار شدیم حسین رفت بیرون حلیم و آش خرید ...
صبحانه خوردیم ، یک ساعت بعد محمد و لاله رفتند خونه بابا محمد..
من خوابم می اومد به حسین گفتم و اون هم خوابید
ساعت 13 بیدار شدیم...
و تا ساعت 21:30 اسباب و اثاثیه رو کاملاً جمع کردیم ... و تلویزیون نگاه کردیم.