زیباترین مستند جهان زیباترین مستند جهان
مجموعه حیات وحش بی نظیر(حیات)
زیرنویس فارسی محصول ۲۰۰۹
مشاوره انتشار مقاله ISI
دکتر جلالیان: روش تحقیق، آمار
تولید مقاله از پایان نامه، ویرایش مقاله
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 13 بهمن ماه سال 1388

بنا به آخرین تحلیل اولویت های من در زندگی

1-      کار  2 –خانواده  3- همسر 4- اینترنت 5- رفقا 6- سلامتی 7- پول

این ها اولویت هایی است از زبان حسین ( همسر ) در مورد من!

اولین چیزی که به ذهنم خطور کرد این که داری یه چیزی میگه برا خودش!

بعد این مساله که قاعدتاً بی دلیل نباید حرفی بزنه منو مجبور کرد که حدس بزنم داره خودش لوس می کنه!

اول شک کردم، که مردها هم خودشون و لوس می کنند ، لوس هستند؟ یا لوسها رو دوست دارند؟ یا مردها ، مرد نیستند!

اگر که خودش و لوس کرده باشه پس اون نتیجه گیریش خب کاملاً بی معنی .

اما اگر لوس بازی نباشه، مساله بغرنج میشه، یعنی همون مساله معروف و همیشگی " شناخت "

جالب اینه که اکثر افراد فکر می کنند شناخت زیادی از اطرافیانشون دارند.

من از اونجائی که پلیدی های درونم رو کاملا دیدم به این باور رسیدم که شناخت بسیار سخت.

به دکتر گفتم : من اما مطمئن هستم که شنیدم ، باور دارم که شنیدم.

دکتر گفت : معنای توهم یعنی همین . ایمان داری به چیزی که ندیدی.

حالا به این فکر می کنم اگر اون توهم بود پس چرا تا به حال به وجود خدا ایمان نیاوردم.یا اینکه وقتی مردم به چیزی که نمی بینند ایمان دارند یعنی دچار توهم شده اند.

 

کار:‌مساله ای که برای من اهمیت زیادی داره ، استقلال مهمترین چیزی که من در زندگی بهش نیاز دارم ، نداشتنش من رو دچار افسردگی می کنه!

زمانی کار برای من تداوم بود ، زندگی بود ، بدون کار نه اجاره خانه ای و نه شادمانی و نه زندگی!

خانواده برای من عزیز هستند ، اما استقلال از خانواده برایم اهمیت بیشتری داره!

اما همسر ، اونی که من باهاش ازدواج کردم الان برایم اهمیت بسیار زیادی داره!

 

وقتی قراره توجیه کنم ، توانائیش و دارم ، اما الان خیلی خسته ام، بعد ادامه میدم.

سه شنبه 13 بهمن ماه سال 1388

گاهی وقتی خودم را مرور می کنم به جذاب بودن خدا پی می برم

با این حال هنوز به باور نرسیده ام خدائی وجود دارد.

گاهی وقتی به فکری عمیق فرو می روم خیره نمی شوم و همین جا هستم ، در کنار خود.

با این حال وقتی در فکر فرو رفته ام به تو نیز گوش می دهم و تو را نیز در آغوش گرفته ام!

به سوی من که می آیی ، نزدیک تر که می شوی قامتت برایم بلند تر می شود انگار از من بالاتر

 می روی!

لباسهایم را که در می آورم دیگر نور نمی خواهم ، سکوت می خواهم .

تو سکوتم را بر هم می زنی.

یکشنبه 11 بهمن ماه سال 1388

مردم اطرافم واقعاً مریض هستند

یا نمی فهمند

یا واقعاً خر هستند

همکارهای من یه مشت احمق بی فکر هستند

مهم ترین مساله اونها اینه که دماغشون راست تر بشه ، یا صورتشون کشیده تر بشه!

موقع ناهار که بیشترین ساعت و باهاشون هستم خوشحالم از اینکه من از جنس اونها نیستم!
آزارم میدن

تحملشون گاهی برام سخت

گاهی از اینکه باهاشون همراه می شم از خودم خسته می شم

اینها واقعاً نمی فهمند

وقتی من می گم ازدواج رو دوست ندارم بعد که ازدواج می کنم فکر می کنند من دروغگو هستم!

وقتی می گم سیب دوست ندارم و می خورم فکر می کنند من دروغگو هستم !

اینها واقعا احمق هستند !
وقتی می گم بهترین گزینه برای این ها همین مرتیکه دیوث هست با تعجب به من نگاه می کنی!

آدمهای اطراف من واقعاً احمق هستند!

و من خوشحالم که از جنس اینها نیستم!

سه شنبه 6 بهمن ماه سال 1388

از تمام همه حرفهای موجود گذشته جمله ای که در پست قبلی گفتم به نظرم خیلی جالب اومد ، دوباره دچار خود شیفتگی انی شدم ( هر طور دوست داشتید بخوانید)


 



                    " حیوانی که فکر می کند ، نظام هستی را به چالش خواهد کشید."
سه شنبه 6 بهمن ماه سال 1388

در پست " یک شنبه 6 دیماه " یک ایرانی وطن پرست برای من پستی نوشته است که کمی تعجب کردم!و بعد در تسلیت مرا بپذیرید گونه ای نوشته که متوجه شدم!



ایرانی وطن پرست چه یاوه ها که نمی گوئی !

ایرانی وطن پرست چه چرندیاتی که نمی بافی!

ایرانی وطن پرست چقدر آزار می دهی !

ایرانی وطن پرست چقدر می رنجانی !

ایرانی وطن پرست لبها را به نفرین گشوده ای!

ایرانی وطن پرست مگر تو هم وجود داری!

ایرانی وطن پرست با من همراه می شوی !

بعد هم چونان سردمداران هستیت بر من ویران می شوی!
ایرانی وطن پرست چه حرفها که نمی زنی !
ایرانی وطن پرست چه تهمت ها که نمی زنی !

تو چه رذل هستی !

چه پست هستی !
تو بزغاله هم نیستی !

تو میمون هم نیستی !
خوک هم نیستی !
تو همان ایرانی وطن پرست هستی!
بزغاله من هستم!
گوساله هم من هستم!
ببین مرا که گوساله ای چون من چگونه آزارت می دهد!
بزغاله ای چون من چگونه آرامشت را در هم ریخته است!
من گوساله هستم و تو یک ایرانی درمانده!
دستهایت را دراز کن ، اسلحه ات را پر کن !

آماده باش ، در کمین من بنشین!

بیرون بیا و مرا شکار کن !

مرا نیز شکار کن !
ترست را بریز ، بیرون بیا !

انسانی چون تو در خفا چرا !

من باید بترسم ، من باید فرار کنم !
تو مالک این سرزمینی !

این سرزمین از آن توست !
آّبادش کن!
ویرانی اش از آن من !
تو آبادش کن!



                 " حیوانی که فکر می کند ، نظام هستی را به چالش خواهد کشید."





سه شنبه 6 بهمن ماه سال 1388

از من بالا می رفت
بالاتر
و ترس ، که امانم را بریده بود
زیر پاهایتان له می شوم
و بغض تنها گلویم را می فشرد
اشکهایم را نخواهید داد
مادرم  به من می گوید
آمدنت جز دلهره ای نیست
و درد
درد ناتمام ، که شیرینی را به سخره می گیرد!

چهارشنبه 16 دی ماه سال 1388

بزرگی شکمم حالم را بهم می زند،این بار اینگونه شکنجه ام می دهند!

هیدروکربنات های موجود آزارم می دهند!

اسید لاکتیک ها دردهای مفاصلم را یادآوری می کنند!

کلماتی که احمقانه می دوند نیز از دیگران جا مانده اند!

تو به خود که بیائی می بینی تا آرنج در مقعد گوساله فرو رفته ای!

چاق شده ام و اینروزها این بیشتر آزارم میدهد!

و زمزمه های ضعیفی که می آید ، انگار در دوردستها توازن بهم خورده است!




سه شنبه 15 دی ماه سال 1388

می گوید :‌ دروغ است و شما نمی دانید.

می گوید : او این طور می گوید.

می گوید : راست می گوئی ( با آهنگ خیزان ! )

می گوید : این جا الله اکبر می گویند . آنجا چه طور؟

می گوید : برنامه امشب برای عدم تداخل کمی دیرتر شروع شده است.

می گوید : این روزها تکراری است.

می گوید : دردم از یار است و درمان نیز هم!

می گوید : اسلام را عاشورا زنده نگه داشته است!

می گویم : چه یاوه ها که مردم نمی گویند این روزها!

شنبه 12 دی ماه سال 1388

وقتی استفراغ می کنم بوش که زیر دماغم می خوره تهوع آورتره!

وقتی به راه رفتنم بیشتر دقت می کنم یه ناهماهنگی بین پاهام موج می زنه !

وقتی تشنه ام می شه آب رو توی کاسه می ریزم و مثل سگ لیس می زنم!

وقتی فیلم های مستهجن می بینم خودم را جای آلت پلاستیکی قرار می دم تا احساس عمیق تری داشته باشم!

وقتی می خوام بخوابم مساله شاش بزرگترین مشکلم!


.

.

.


تقدیم به دوستی که یکنواختیم را نمی خواهد ، نخواهد شد ، فقط این روزها درگیری های ذهنی ای هست که من را عمیق تر فرو برده!!!!!

چهارشنبه 9 دی ماه سال 1388

من را هم عزادار بدانید ، می دانم دردتان عمیق است، می دانم دارید خفه می شوید ، می دانم عقده بزرگی خواهید داشت ...

می دانم من فقط ناراحتم ،خشمگینم و....

من مستاصلم ، نمی دانم ، هنوز نمی دانم ، فقط تسلیت مرا بپذیرید ، عاجزانه تسلیت مرا بپذیرید ، من هم ناراحتم ، من هم دارم خفه می شوم ، من هم عقده بزرگی دارم از دیر باز تا کنون!!!

فقط تسلیت مرا بپذیرید ، شهادت عزیزانتان را تسلیت می گویم اگر از واژه شهادت تاکنون متنفر نشده اید!!

سه شنبه 8 دی ماه سال 1388

عاشورا معناش برای من متفاوت ...آنطور که برای شما معنا دارد برای من ندارد ، چون من اصولاً آدم مذهبی ای نیستم !

اما من با این مساله هیچ مشکلی ندارم ، چون با فرهنگ عاشورا بزرگ شدم، حداقل برای من یک معنی می دهد - سنج و دمام - این آهنگ محرم و صدای نوحه خوانان و دسته های سینه زنی و زنجیر زنی!

از عاشورا تا الان خیلی ناراحتم ، از یک شنبه تا الان پکرم ، دیشب زمان خواب فقط خانواده های عزادار و می دیدم توی لباسهای سیاه ، یا به عبارت دیگر قبل از خواب جلوی چشمانم افراد سیاه پوش ماتم زده ای رو می دیدم که فرزندان ، همسران و ... خودشان را از دست داده بودند!


امیدوارم مردم آگاه شوند ، باید راهی برای آگاهی مردم پیدا کرد!



چهارشنبه 2 دی ماه سال 1388

مراسم آیت الله منتظری در اصفهان هم به کثافت کشیده شد!

دوشنبه 30 آذر ماه سال 1388

تقدیم به شما همسر عزیز و فرزندان داغدار آیت الله عظمی منتظری

 

 

چقدر سخت است رفتن ، نبودن ، مردن

رخت بر بستن

چقدر درد است از دست دادن

تنها گذاشتن

تنها ماندن

بودن و انگار نبودن

چقدر سخت است خداحافظی کردن

وداع کردن

نه برای یک روز ، برای همیشه

چقدر درد است

رنج است

عذاب است

بغض است

" عقده است "

چقدر یتیم شدن دردناک است

و مهم تر

یتیم او شدن سخت تر!

........

شادمانی است

زیبائی است

آسودگی است

آرامش است

تنفس هوائی سالم است

رهائی است!

آزادی است!

پایکوبی است

رقص دمادم است

آزادی است !

رهائی است!

 

بگریید ، بسیار بگریید ، فریاد بزنید ، چنگ بر چهره بکشید ، خاک بر سر کنید که ضایعه ای بزرگ است

و بدانید که تنها شما می دانید چه کسی را از دست داده اید

چه مردی را!

من نمی دانم !

هیچ کس نباید بداند!

تنها شما میدانید!

شما با او بوده اید!

هیچ کس با او نبوده است!

اینرا من تکرار می کنم!

هیچ کس در کنارش نبوده است!

هیچ کس اندوه درونش را ندیده است!

هیچ کس زجر درونش را نچشیده است!!!

شما می دانید شما ، همسرش و فرزندانش

تسلیت مرا بپذیرید ، اگر چه می دانم برایتان سخت است!!!

و تهنیت مرا بپذیرید برای آرامش جاودانی اش

چهارشنبه 25 آذر ماه سال 1388

این بار شادم ، شادی اندکی که درونم نهفته است

شادی ای که نمی توانید لمسش کنید

من شادم

از نابودی تمامی بت ها شادم

از گسیختگی ها شادم

از تمامی این جدائی ها شادم

از سرخوردگی پدران و مادران شادم

 

چهارشنبه 4 آذر ماه سال 1388

سجاد در مورد مصاحبه اش نوشته بود و منو یاد مصاحبه هایم انداخت..

چند ماهی بود که از سی.وند می خواستم خارج بشوم و از اونجائی که دوستان میدونند چون تنها منبع درآمدم خودم بود ، فکر اینکه بیام بیرون و تا مدتی کار گیرم نیاد آزارم میداد.

تا اینکه یک روز به رئیس گفتم من می خوام از اینجا برم ، یک لحظه مکث کرد و گفت میتونی یکماه بمونی و بعد بری ؟ گفتم : حتماً اینکار و میکنم.

از فرداش بمدت 3 بار مدیر بازرگانی منو توی اتاق برد و گفت : نرو! چرا میری! از حقوقت ناراضی هستی ، اضافه می کنیم ، از پورسانتت ناراضی هستی اضافه می کنیم ...

و من گفتم نه ، می خوام برم.

یکماه گذشت و مدیر عامل گفت میتونی یکماه دیگر بمونی ، گفتم . نه ( یعنی با کمی مکث )

و دو هفته دیگه موندم ( در این مدت هم تحت آموزش دکتر صراف زاده و دکتر تقسیمی و شخص دیگری بودم، مدیریت فروش و بازاریابی) الان یکسالی میگذره و من در سری دوم ( آخر ) امتحانات قبول شدم و آواخر آذرماه گواهینامه را به من می دهند.

وقتی اومدم بیرون ... چندین مصاحبه دادم ، در این اثنا هف.ت آس.مان مرتب از من خواست که بروم اونجا و مشغول به کار بشم..اما نپذیرفتم!

هنوز یک هفته نشد که رفتم سر کار..آهن آلات ، اما گفتم بصورت دائمی اینجا نمی مونم و دنبال کار دیگری هستم و فقط برای اینکه بیکار نباشم میام ...

در روزنامه یک آگهی دیدم در مورد نیاز به کارشناس خرید یک ادرس ایمیل هم داده بود که رزومه بفرستم ولی کوچکترین نشانی از شرکت نداده بود »‌ازش رد شدم ولی تعجب می کردم که چرا هیچ اسمی آدرسی و نوع کاری رو در روزنامه درج نکرده » به حسین گفتم گفت حتما رزومه ات بفرست »‌یا یه جای الکی یا یه جای خیلی خوب

جون گاهی شرکتهای بزرگ و دولتی که نیاز به نیرو دارند اسمشون رو درج نمی کنند.

ایمیل رو فرستادم و فردای آنروز...( پائین)


ریحا.نی با من تماس گرفت و گفت تا یکساعت دیگه خودت رو برسون...من هم رفتم خونه لباسهام و عوض کردم و یکساعت بعد اونجا بودم... جای خوبی بود.آر.یکو .با جا.ودانی و ریح.انی.مصاحبه دادم.اما شرکت کامپیوتری بود و من اصلاً دوست نداشتم ...صنعت کاری که مورد علاقه من.

و بعد متوجه شدم که این شرکت برای شرکت دیگری کار می کنه به نام" قا.ئ.م .ر.ضا" ومن سریعاً رزومه ام رو به شرکت بزرگتر دادم...

دو روز بعد با من تماس گرفتند و من برای مصاحبه آمدم...

5 طبقه و بزرگ و شیک ...من اصلاً برام مهم نبود...ساکت بودم و نشستم که نوبتم بشه...

با "دا.دخ.واه " بازرگانی مصاحبه داشتم... مصاحبه راحت بود...کجا بودی ، چه کار می کنی ، چرا اینجائی ، جرا از اونجا اومدی بیرون، آیا رزومه ات واقعیت داره...و چند مورد دیگه...کارشناس خرید می خواستند...من کارم تموم شد و اومدم بیرون...

فرداش با من تماس گرفتنند که مصاحبه دیگری دارید در مرحله اول موفق شده اید.

فردای روز بعد رفتم ، سر ساعت و با مدیر عامل جلسه داشتم..خب هیچ مشکلی نبود ، چرا اینجائی ، چطور اینجائی، کی معرفیت کرده ، چگونه اینجا رو می شناسی...چه کارهائی کرده ای و شرکتهای تامین کننده هیدرولیک ، مکانیک و غیره رو از من پرسید و من علاوه بر اینکه اسم شرکتها رو می گفتم ، نماینده ها رو میگفتم و مدیر عامل شرکتهای نماینده رو می گفتم و خرید هائی هم که ازشون کردم و می گفتم ، خیلی راحت بودم و کمترین استرسی هم نداشتم.

به من گفت برو اتاق سمت چپ " س.هرا.بی نژاد"

اونجا رزومه منو نگاه کرد و گفت مثل اینکه مدیر عامل راضی بوده ؟و گفتم نمی دونم منو فرستادند اینجا ... گفت مثل اینکه روسی بلدی و احوالپرسی کرد من هم پاسخ دادم و گفت انگلیسیت هم که تعریف داره و گفت این متن رو ترجمه کن و بخوان . و انجام دادیم و همونموقع فردی وارد اتاق شد و کلی در مورد مساله مالی بحث کرد و نیم ساعتی طول کشید ، من هم ساکت بودم و دوباره طول کشید و من ساکت بودم..

"س.هرابی نژاد " گفت آدم خونسردی هستی؟ گفتم : بله!

گفت هیچ حرکتی از بی حوصلگی از خودن نشون ندادی ، گفتم : مساله ای نبود.

و چند سوال دیگر... و خداحافظ ..اگز لازم باشه باهاتون تماس میگیرند.

آ.ریکو تماس گرفت و رفتم اونجا » گفتند ما با اومدن شما به اینجا موافقت کردیم ( اونها باید به قا.ئم رضا بگویند نفر استخدامیشون کیه) اما از ما خواستند که فعلا دست نگه داریم شاید شما را انها استخدام کنند و یک سری صحبتهائی که بدلایل امنیتی نمی نویسم.

3 یا چهار روز بعد تماس گرفتند " فردا با پر.شی.ا ف.لز ( مادر ) ط.اه.ری ف.رد مصاحبه دارم..

مصاحبه با اون سخت بود و به این نتیجه رسیدم که موفق نمیشم...

شایعه پراکنی می کنی ؟ هرگز

اینطوری هستی؟ نه

اونطوری هستی؟ نه

( این مصاحبه در حضور مدیریت منابع انسانی ( خانم حب.یب.یان ) سرپرست حوزه مالی              ( د.هدش.تی نژاد)بود

در طول جلسه یک زن مسنی وارد شد و گفت اومدم براتون شعر بخونم.. منشی گفت نتونستم جلوشون بگیرم..و طا.هر.فرد هم شاکی شد و در نهایت گفت بخون...اون هم گفت شعر خودم و خوند.من در این مدت سرم پائین بود و گوش دادم و گاهی هم نگاهی طا.هری ف.رد می کردم.

و ان خانم رفت و ط.اهری فرد گفت : به درد این جا نمی خوری ، تو نمی تونی با دیگران ارتباط برقرار کنی ، نمی تونی با همکارت ارتباط برقرار کنی و مال اینجا نیستی.تو آدم درونگرائی هستی.

من هم یه لبخند زدم و کمی به سمت میزش خم شدم و آروم گفتم من آدم متفاوتی هستم ، نه شایع پردازی می کنم ، نه دروغ می گم، نه حسادت می کنم و اساساً من اخلاق بدی ندارم . به من گفت مصاحبه تمام شد.

من لبخند زدم و خداحافظی کردم و گفتم خب تمام شد ، باید دنبال کار دیگه ای باشم.

 

دو روز بعد با من تماس گرفتن و گفتند با مدیریت " پر.شیا ف.لز" مصاحبه داری..

من اونجا بودم و 4 مرد دیگه که برای مصاحبه اومده بودند ، گفتند این آخرین مصاحبه است و اگر پذیرفته بشی ، کارمند اینجائی.

من هم توی اتاق کنفرانس منتظر بودم و بعد هم اومدم بیرون و کنار اون آقایون بودم که نوبتم شد.

به محض ورود و سلام ، " ا.بکا " گفت چه کار کردی که همه ازت میترسند و من هم فقط نگاهش کردم ( تقریباً جوابی ندادم چون سوال رو نفهمیدم و تلاشی هم برای فهمیدنش لازم ندیدم)

بعد از کارم پرسید ، قبلاً کجاها بودم ، با کیا کار کردن ، چه کارهائی کردم ، چرا از اونجا خارج شدم ( و من هم گفتم شاید حتی ازشون شکایت کنم) جملعه توی پرانتز بدترین حرفی که میشه توی مصاحبه در کار جدید زد!

و به من گفت بهترین خصیصه ات چیه؟ یک ذره فکر کردم و گفتم اعتماد به نفس.

گفت خیلی خوب حرف می زنی...و صحبتهای دیگه ، که الان زیاد یادم نیست ، و اینکه کی معرفت ؟ گفتم برای آریکو اومدم با شما آشنا شدم و دیدیم توی سایت فرم استخدام زدید!

تمام مدت به اون حرف مزخرفی که در مورد شکایت زدم فکر کردم.

بعد از مصاحبه به حسین ( مدیر فعلی ) کل حرفهارو زدم ، گفت : رد میشی!

تمامی حرفهای رد و بدل شده رو به بابا ( مدیر سابق ) گفتم، گفت : قبولی!

یک هفته بعد تماس گرفتند و گفتند : قبولی فردا خودت رو برسون . روز اول کاریت...گفتم نمی تونم : آخر هفته میام، گفتند اینطور نمی شه فرد دیگه ای رو جایگزین می کنند، گفتم دو روز دیگه، من در مراسم سوگواری هستم. خیلی خوشحال شدم  و فردای آنروز به سمت اصفهان حرکت کردم ، اون شب اولین شب یلدائی بود که توی اتوبوس گذروندم و اون مراسم سوگواری هم شب سوم پدر الهام بود و اون دفعه هم اولین دفعه ای بود که شمال رفته بودم.

 

 

 

چهارشنبه 4 آذر ماه سال 1388

تغییرات برای من زیباست ،امروز یا فردا می خوام برم یه مانتو و شلوار بخرم مثل اون زمانها که می رفتم مدرسه ، مانتوی سورمه های و شلوار خودش،اینجا نیستید و نمی فهمید چی میگم.امروز خانم تو.ا.هن گفت اینجا میگن تو سی.اسی هستی و منظورش این بود که جا.س.وس هنگ اوص.ول .گ.را.یان ، من برام جالبه که اینجا چه حرفهائی در مورد آدم می زنند.اینجا به آدم یه جور دیگه نگاه می کنند.تصمیم گرفتم برم یه مانتوی گشاد بخرم و بلند و همیشه اتو کنم و هر روز هم از بهترین عطرهام بزنم.اینجا آدم های احمقی کار می کنند.آدمهایی که با  دیدن جانبازها شروع به تمسخر می کنند ، ادمهائی که نمی دانند کی صلوات بفرستند و کی کف بزنند.آدمهای این جا رو دوست ندارم.دیروز ا.بکا وداع گفت ( مادر هولدینگ) و بر.اتی آمد ، معارفه شد، جدای از مساله حزبی باید گفت من خودم هستم.اینجا دیروز تمام خانمها گریه کردند ، تمامی خانمها بجز من!اینجا همه چیز مسخره است ، بودن و یا نبودن اب.کا برای من فرقی نداره ، آمدن اصو.ل گر.ایان برای من فرقی نداره ، من خودم هستم و افکار، اخلاق و رفتارم مال من می باشد.همه در مورد استفاده از چادر و بستن دکمه بالای مردان می گویند به تمسخر و هر چیز دیگر ...و من فکر می کنم به این مساله که چقدر این افراد ساده اندیش هستند...دیروز اصول.گرای.ان بر شرکت اصل.اح ط.لب موجود فائق آمد....اکنون من هستم و واقعیتی که سالها با آن زندگی کرده ام، مردم ایران از شعور سیاسی برخوردار هستند ، اما سیاسی نیستند و سیاسی فکر نمی کنند ..مردم دروغها را باور می کنند ، مردم هر آنچه بدانها داده می شود را می خورند...و من باز هم با سکوت می اندیشم..می خواهم راهم را عوض کنم ، می خواهم جاسوس باشم ، می خواهم آدم فروش باشم...می خواهم خوب باشم.می خواهم پویا باشم ، نیرنگ را در وجودم پرورش دهم ... و خوبی را ملکه ذهنم.اما دروغ نمی گویم، هنوز که هنوز با تصور گفتن دروغ اذیت میشم.امروز متوجه شدم که ح.وز.ه ع.ل.م.یه بر مدارس حکومت می کند!  ( نمی دانم هرگز مادر می شوم یا نه! )من ناراحتم از خیلی چیزها و این روزها ذهنم خیلی خسته می شود..امروز پروردگار را شکر می گویم که دزد نیستم و تا کنون کسی را نکشته ام.پروردگار موهبت بزرگی به من داده و آن وجدان پاکی است که دارم و به همین دلیل شکرش می کنم.

اینجا نمی دانم چه جور جائی است، اما من در آن شاد نیستم و بهترین کار این است که تنها با خودم باشم ،در سکوت همیشگی خویشتن!

 

 

چهارشنبه 27 آبان ماه سال 1388

کسانی که ازدواج می کنند به مجردها میگن خر نشی ها!
اونهائی که ازدواج  نکرده اند به دنبال همسرشون هستند!
و من احمق گوساله ازدواج کردم و مثل یک ماده گاومیش نفهم دارم فکر می کنم چه اشتباهی کردم!

من برای ازدواج ساخته نشدم ، میگن تنهائی مال خداست ، پس من دیگه خدا نیستم!
اصلاً این ازدواج واقعاً چیز مزخرفی!

لبخند می زنم با اینکه شاد نیستم!

 آدمهای بیشعور دوست داشتند جای من بودند!

استاد یه روزی گفت بعضی ها فقط یکبار عاشق می شوند ، بعضی ها هرگز عاشق نمی شوند و بعضی همیشه عاشق هستند .

 من هیچکدام از اینها  نبوده ام و نخواهم بود!

از تظاهر ددخویانه خودم متحیرم!

تنهائیم را از دست داده ام و بغض گلویم را می فشرد!

من دیگر شاد نخواهم بود!

اکنون تنهائیم را نابود کنید و زخمهائی برایم بتراشید که قرنها آزارم دهند!

سه شنبه 26 آبان ماه سال 1388

من آدم خوشبختی هستم و اینرا بارها گفتم!

من خانواده بسیار خوبی دارم و تنها مشکل خانواده ما محمد!

نیم ساعت پیش با محمد تلفنی صحبت کردم !

صداش شاد بود!

گفتم نمی خوای بری سربازی  ، گفت بابا داره سعی میکنه من معاف بشم!

گفتم اخلاقت درست کن! گفت دارم روی خودم کار می کنم ، الان بهتر شدم.

گفت من کار بدی می کردم و الان دارم باهاش مبارزه می کنم !

گفتم چه کاری؟ گفت بد. گفتم چه کاری ؟ گفت همون کاری که بچه های گچساران می کنند! گفتم مواد مخدر! گفت نمی تونم صحبت کنم (بابا کنارش بود.)

مامان همیشه میگه این مخدر مصرف می کنه! ولی بابا میگه نه!

حالا من هم کمی شک کردم ، شاید اون مصرف می کنه ، ضمن اینه با الهام هم نشسته کشیده!!!!!!!!!

امیدوارم اگر اینطوره ترکش کنه ! گفت حسین چطوره ؟ گفتم خوب

بهش گفتم من اگر نمیام اونجا بخاطر تو!!! گفت از اول هم می دونستم و اینو می دونم!

من آدم خوشبختی هستم ، چون اون زمان که نزدیک بود بمیرم ( کشته بشم و یا .... ) به طرز معجزه آسائی نجات پیدا کردم

و گاهی واقعا از یادآوری آن می ترسم ، من زنده ام و سالم و خوشبخت...

------------------------------------------------------------------------------------------

شادم و شادی خود را اینگونه فریاد می زنم! من شاده

شنبه 23 آبان ماه سال 1388

۱۴ و ۱۵ آبان کارگر گرفتم / خانه را تمیز کنه..

مامان حسین ۱۵ جمعه اومد اصفهان - عروسی پسر دوستش که البته با دختر عموی حسین ازدواج می کنه ‌/ از سمت خانواده زن عمو دعوت نبودند...

رفتم خونه خودم هم تمام وسایل را pack  کردم... شنبه هم هیچ سرکار رفتم ، بعد از ظهر هم وسایل را مجدد جمع کردیم...

یک شنبه 17 آبان اسباب کشی کردیم...بعد از کار رفتم خونه علوی نژاد...

دوشنبه و سه شنبه هم درگیر مرتب کردن بودیم ...

مامان ، شقایق و فاطی دوشنبه اومدند خونه... تازه امروز بهشون گفتم که رفتیم خونه خودمون...

یه فرقی بیم من و دیگران هست ، من معمولاً وقتی کار دارم به خانواده ام نمیگم...دوست ندارم اذیتشون کنم... این رفتارم...

سه شنبه ساعت 15 از کار زدم بیرون و ساعت 18:30 رفتیم تهران..

ساعت 12:30 رسیدیم...

ساعت 9:30 حسین رفت جلسه ، من هم سهروردی و بعد هم مولوی ( پرده خریدم و دادم دوختند برای اتاق خواب ) 

عصری من و حسین رفتیم دلاوران ( سرویس مبلمان ، خواب و ناهار خوری رو سفارش دادیم )

ساعت 12:30 خوابیدیم ، بعد از یه س.ک.س خوب و شر آور زمانی که من دستشوئی داشتم و روم نمیشد برم بیرون از اتاق ( مادر حسین بیرون بود. )

پنج شنبه قرار بود صبح زود سمت اصفهان بریم، رفتیم خونه طوبی یه سر به خاله زدیم ( یکماهی سرکار نمیره ، کمرش درد گرفته )

بعد هم راه افتادیم سمت اصفهان ساعت 11:20

تو راه حسین گفت بریم سمت ساوه... زنگ زدیم لاله...

و ناهار ساوه بودیم ، کلی گفتیم و خوش گذشت و خوابیدیم ، محمد اومد ... اونا هم اومدند اصفهان... ساعت 18:30 راه افتادیم 11:50 اصفهان بودیم ... شام پیتزا پیتزا ...

محمد به نظر خیلی خوابش می اومد... ساعت 2 بود خوابیدیم...

جمعه 22 آبان بیدار شدیم حسین رفت بیرون حلیم و آش خرید ...

صبحانه خوردیم ، یک ساعت بعد محمد و لاله رفتند خونه بابا محمد..

من خوابم می اومد به حسین گفتم و اون هم خوابید

ساعت 13 بیدار شدیم...

و تا ساعت 21:30 اسباب و اثاثیه رو  کاملاً جمع کردیم ... و تلویزیون نگاه کردیم.

ساعت 2 بود خوابم رفت....


دوشنبه 18 آبان ماه سال 1388

تنها کسی می تونه منو درک کنه که یک چیز همیشه آزارش میده...

تنها کسی که می تونه منو درک کنه اونی که مثل من از یه چیز همیشه رنج می بره...

در اوج شادمانی در رقص در عروسی در شگفتی در سفر اون آزارش میده...

گاهی تجربه اصلاْ‌خوب نیست...

گاهی افراد بی تجربه شادمان تر هستند...

تلخی بعضی تجربه ها هیچوقت از بین نمیره...

گاهی من کسی رو که تجربه تلخ داره می چشم با تمام وجودم...

تنها کسی که تجربه مشابه من داشته باشه می تونه منو درک کنه،دختر یا پسر فرقی نمی کنه!

   1      2      3      4      5      6      7      8    >>